شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٥ - شرح فايده حكايت آن شخص شتر جوينده
|
اندر آن صحرا كه آن اشتر شتافت |
اشتر خود نيز آن ديگر بيافت |
|
|
چون بديدش ياد آورد آنِ خويش |
بىطمع شد ز اشترِ آن يار و خويش |
|
|
آن مقلِّد شد مُحَقِّق چون بديد |
اشتر خود را كه آن جا مىچريد |
|
|
او طلبكار شتر آن لحظه گشت |
مىنجُستش تا نديد او را به دشت |
|
|
بعد از آن تنها روى آغاز كرد |
چشم سوى ناقه خود باز كرد |
|
|
گفت آن صادق مرا بگذاشتى |
تا به اكنون پاسِ من مىداشتى |
|
|
گفت تا اكنون فُسوسى بودهام |
وز طمع در چاپلوسى بودهام |
|
|
اين زمان هم دَرد تو گشتم كه من |
در طلب از تو جدا گشتم به تن |
|
|
از تو مىدزديدمى وصفِ شتر |
جان من ديد آنِ خود شد چشم پُر |
|
|
تا نيابيدم نبودم طالبش |
مِس كنون مغلوب شد زر غالبش |
|
|
سيّئاتم شد همه طاعات شكر |
هزل شد فانىّ و جِد اثبات شكر |
|
|
سيّئاتم چون وسيلت شد به حق |
پس مزن بر سَيّئاتم هيچ دَق |
|
|
مر تو را صدقِ تو طالب كرده بود |
مر مرا جِدّ و طلب صدقى گشود |
|
|
صدق تو آورد در جُستن تو را |
جُستنم آورد در صدقى مرا |
|
|
تخم دولت در زمين مىكاشتم |
سُخره و بيگار مىپنداشتم |
|
|
آن نَبُد بيگار كسبى بود چُست |
هر يكى دانه كه كشتم صد برُست |
|
|
دزد سوى خانهاى شد زير دست |
چون در آمد ديد كآن خانه خود است |
|
|
گرم باش اى سرد تا گرمى رسد |
با درشتى ساز تا نرمى رسد |
|
|
آن دو اشتر نيست آن يك اشتر است |
تنگ آمد لفظ معنى بس پُر است |
|
|
لفظ در معنى هميشه نارسان |
ز آن پيمبر گفت قَد كَلَّ لِسان |
|
|
نطق اصطرلاب باشد در حساب |
چه قَدَر داند ز چرخ و آفتاب |
|
|
خاصه چرخى كين فلك زو پرّهاى است |
آفتاب از آفتابش ذرّهاى است |
|
ب ٣٠٠١- ٢٩٧٣ جُست: (مصدر مرخم) جُستن.
هَيها: سر و صدا، و در اينجا كنايت از كوشش و تلاش است.
رو پوش شدن: كنايت از غافل ساختن. (طمع به شتر ديگرى او را از آن چه خود داشته به