شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٩ - دانستن پيغامبر
دانستن پيغامبر ٧ كه سبب رنجورى آن شخص گستاخى بوده است در دعا
|
چون پيمبر ديد آن بيمار را |
خوش نوازش كرد يارِ غار را |
|
|
زنده شد او چون پيمبر را بديد |
گوييا آن دم مر او را آفريد |
|
|
گفت بيمارى مرا اين بخت داد |
كآمد اين سلطان بَرِ من بامداد |
|
|
تا مرا صحّت رسيد و عافيت |
از قدوم اين شه بىحاشيت |
|
|
اى خجسته رنج و بيمارى و تب |
اى مبارك درد و بيدارى شب |
|
|
نك مرا در پيرى از لطف و كرم |
حق چنين رنجوريى داد و سقم |
|
|
درد پُشتم داد هم تا من ز خواب |
بر جهم هر نيم شب لا بُد شتاب |
|
|
تا نخسبم جمله شب چون گاو ميش |
دردها بخشيد حق از لطفِ خويش |
|
|
زين شكست آن رحم شاهان جوش كرد |
دوزخ از تهديد من خاموش كرد |
|
ب ٢٢٤٨- ٢٢٤٠ يار غار: عامه اين لقب را به ابو بكر دادهاند، چون او در هجرت رسول ٦ از مكه به مدينه همراه وى بود و رسول ٦ براى پوشيدن خويش از چشم مشركان مكه در غارى كه به نام ثَور معروف است رفتند. (نگاه كنيد به: سوره توبه، آيه ٤٠) و در تداول:
دوست صميمى، رفيق شفيق.
|
غار جهان گر چه تنگ و تار شده است |
عقل بسنده است يار غار مرا |
|
(ناصر خسرو) دم: ظاهراً مقصود نفس، دم رسول ٦ است و به تكلّف مىتوان دم را «آن لحظت» معنى كرد (چنان كه بعض شارحان توهم كردهاند).
بىحاشيت: بىتجمل و شكوه ظاهرى. چنان كه در نهج البلاغه آمده است: «رسول خدا ٦ روى زمين (غذا) مىخورد و چون بنده مىنشست و به دست خود پاى افزار