شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٠ - پذيرا آمدن سخن باطل در دل باطلان
پذيرا آمدن سخن باطل در دلِ باطلان
|
گفت اينك راست پذرفتم به جان |
كژ نمايد راست در پيش كژان |
|
|
گر بگويى احولى را مه يكى است |
گويدت اين دوست و در وحدت شكى است |
|
|
ور بر او خندد كسى گويد دو است |
راست دارد، اين سزاى بَد خواست |
|
|
بر دروغان جمع مىآيد دروغ |
للخبيثات الخَبِيثِين زد فروغ |
|
|
دل فراخان را بود دستِ فراخ |
چشم كوران را عثار سنگلاخ |
|
ب ٣٦٢٦- ٣٦٢٢ گفت: آن كه از نحوى مىپرسيد چرا زيد عمرو را زد.
به جان: از روى دل، از روى يقين.
أحول: دو بين.
وحدت: يكى، يكى بودن (ماه).
دروغان: دروغگويان.
جمع آمدن: فراهم شدن، پيوستن.
للخَبيثات الخَبيثين: مأخوذ است از آيه «الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ: زنان پليد مردان پليد را شايند و مردان پليد زنان پليد را و زنان پاكيزه مردان پاكيزه را و مردان پاكيزه زنان پاكيزه را.» (نور، ٢٦) دل فراخ: بلند نظر، بلند همّت.
|
چون شد حكيم باز جوانمرد و دل فراخ |
يك پير زن خريد به يك مشت سيم ماخ |
|
(عسجدى، به نقل از لغت نامه) فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى، «دل فراخ» را كنايت از ولى خدا گرفته است.
دست فراخ: گشاده دستى، نهايت بخشندگى.