شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٨ - سخن گفتن به زبان حال و فهم كردن آن
لاغ: مزاح.
واو دزديدن عمرو: چنان كه در رسم الخط ديده مىشود «عمرو» را با واو نويسند تا با «عمر» اشتباه نشود.
از حد برون: از اندازه برون شدن.
حد سزيدن: سزاوار حد شدن.
حد: در اصطلاح فقهى كيفرى است كه گناهكار را بايد، چون تازيانه زدن زناكار يا ميخوار يا بريدن دست دزد. حد دزد چنان كه مىدانيم قطع دست است و مقدار مالى كه حد بر آن تعلّق مىگيرد يك چهارم دينار است يا چيزى كه بهاى آن اين اندازه باشد.
حنفيان نصاب دزدى را يك دينار يا ده درهم خالص گرفتهاند و شافعيان و حنبليان ربع دينار. (الفقه على المذاهب الاربعه) اما گفته مولانا:
|
زيد واقف گشت دزدش را بزد |
چون كه از حد بُرد او را حد سزد |
|
٣٦٣٥/ ٢ پاسخ طنز گونه است، نادان را براى خاموش ساختن او.
آشنايان به ادب مىدانند معلّمان اخلاق از دير باز بيشتر پندهاى خود را از زبان جانوران گفتهاند. كليله و دمنه، مرزبان نامه، و كتابهاى ديگر از اين دست، بر چنين اساس است، و گاه عارفان داستان اشتياق خود را به درگاه ربوبى از زبان گل و بلبل سرودهاند.
آن كه اهل معنى است مغز را بر مىدارد، و آن كه در اين عالم سيرى نكرده اعتراض مىآرد. نحويان براى آموختن قاعدههاى اين علم به شاگردان، زيد و عمرو را به ميان مىكشند كه زيد و عمرو را زد. آن كه هوشيار است، مىداند زيد و عمروى در كار نيست و غرض آموختن قاعده است. و آن كه نادان است به مخاصمت بر مىخيزد كه زيد چرا عمرو را زد.
مناسب سروده مولانا حكايتى است در لطايف الطوائف، كه خلاصه آن اينكه: در قزوين قاضى عالمى مرد و پسرى عامى بر جاى او ماند. براى رعايت حقوق پدر، او را به جاى وى نشاندند. وى در مجلسها سخنانى ناآگاهانه مىگفت. سرانجام، طالب علمى را بياوردند تا او را نحو بياموزد. معلم وى را گفت اين تركيب ياد گير كه «ضَرَبَ زَيدٌ عَمراً.» قاضى زاده گفت چرا زيد عمرو را زد؟ عمرو چه گناهى كرده بود؟ معلم گفت