شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٩ - كرامات ابراهيم ادهم بر لب دريا
كرامات ابراهيم ادهم بر لب دريا
|
هم ز ابراهيمِ ادهم آمده است |
كو ز راهى بر لب دريا نشست |
|
|
دلق خود مىدوخت آن سلطان جان |
يك اميرى آمد آن جا ناگهان |
|
|
آن امير از بندگانِ شيخ بود |
شيخ را بشناخت سجده كرد زود |
|
|
خيره شد در شيخ و اندر دلقِ او |
شكل ديگر گشته خُلق و خَلقِ او |
|
|
كو، رها كرد آن چنان مُلكى شگرف |
بر گزيد آن فقرِ بس باريك حرف |
|
|
ترك كرد او مُلكِ هفت اقليم را |
مىزند بر دلق سوزن چون گدا |
|
ب ٣٢٠١- ٣١٩٦ كرامات: «نقل است كه روزى بر لب دجله نشسته [بود] و خرقه ژنده خود را بخيه مىزد يكى بيامد و گفت: در گذاشتن ملك بلخ چه يافتى؟ سوزنش در دجله افتاد. به ماهيان اشارت كرد كه سوزنم باز دهيد! هزار ماهى سر از آب بر آورد، هر يكى سوزنى زرّين در دهان گرفته. ابراهيم گفت: كمترين چيزى كه يافتم به ماندن ملك بلخ، اين بود ...» (تذكرة الأولياء، ص ١٢٦) ابراهيم ادهم: ابراهيم بن ادهم بن منصور بلخى. كنيت او ابو اسحاق است. به سال ١٦١ يا ١٦٢ هجرى قمرى در گذشت. نوشتهاند از امير زادگان بلخ بود. از مقام و مكنت چشم پوشيد و روى به زهد آورد. او را مقامى است ارجمند. صحبت تنى چند از مشايخ چون سفيان ثورى و فضيل عياض را دريافت. در شام در جنگ با روميان شركت كرد.
دلق: جامه پشمينه كه صوفيان پوشند، خرقه.
شگرف: بزرگ.
باريك حرف: شارحان و مترجمان آن را گونهگون معنى كردهاند: مطلب پر قيل و قال، مغالطه، سخن پوچ. لكن ظاهراً معنى آن سخنى است كه به آسانى نمىتوان معنى آن را دريافت. دقيق.