شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٥ - سبب پريدن و چريدن مرغى با مرغى كه جنس او نبود
دهند تا موجب تقويت گل شود، ليكن آن پليدى به تدريج از ميان مىرود و اثرى از آن در گل نمىماند. در اين بيتها «گل» استعارت از مرد حق است، و «جعل» استعارت از مرد دنيا. چنان كه جاى به جاى در مثنوى آمده است پيمبران و اولياى حق نيز از جنس مردماند، سرشته از نفس و عقل. امّا آنان نفس را مقهور عقل كردهاند تا آن جا كه نفس را ديگر بر ايشان قدرتى نيست.
|
يك نشانِ آدم آن بود از ازل |
كه ملايك سر نهندش از محل |
|
|
يك نشان ديگر آن كه آن بليس |
ننهدش سر كه منم شاه و رئيس |
|
|
پس اگر ابليس هم ساجد شدى |
او نبودى آدم او غيرى بدى |
|
|
هم سجودِ هر ملك ميزان اوست |
هم جُحودِ آن عدو برهان اوست |
|
|
هم گواه اوست اقرارِ مَلَك |
هم گواه اوست كُفران سگك[١] |
|
ب ٢١١٢- ٢١٠٨ از محل: به خاطر مقام و حرمتى كه دارد.
جُحود: انكار.
سگك: كنايت از كافر و منكر. ابليس.
اين بيتها در تتميم و توضيح بيتهاى پيش است كه هر جنسى بطبع پىِ جنس خود را مىگيرد. كافران تيره دل هيچ گاه اولياى حق را دوست نخواهند گرفت، و گرد آنان نخواهند گشت و اگر در پى كسى افتادند كه دعوىِ ولايت كند، پيروى آنان از وى، نشان دروغگويى آن مدعى است. نشان سرورى آدم يكى آن بود كه فرشتگان او را سجده كنند و ديگر اينكه ابليس از سجده كردن بدو سر باز زند. اگر ابليس هم آدم را سجده نمودى خود دليل باطل بودن آدم بودى.
|
باطلاند و مىنمايندم رشد |
ز آنكه باطل باطلان را مىكشد |
|
|
ذرّه ذرّه كاندرين ارض و سماست |
جنسِ خود را هر يكى چون كهرباست |
|
٢٩٠٠- ٢٨٩٩/ ٦
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|