شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٤ - سبب پريدن و چريدن مرغى با مرغى كه جنس او نبود
در كاهدان ...:
|
سگ كهدانى ار چه فربه شد |
نه ز تازى به كارها به شد |
|
(سنايى، حديقة الحقيقه، ص ٧٨) كهدانى، كه جاى او روى كاه است.
|
با زبان معنوى گُل با جُعَل |
اين همىگويد كه اى گنده بغل |
|
|
گر گريزانى ز گلشن بىگمان |
هست آن نفرت كمال گلستان |
|
|
غيرت من بر سرِ تو دور باش |
مىزند كاى خَس از اينجا دور باش |
|
|
ور بياميزى تو با من اى دنى |
اين گمان آيد كه از كان منى |
|
|
بلبلان را جاى مىزيبد چمن |
مر جعل را در چمين خوشتر وطن |
|
|
حق مرا چون از پليدى پاك داشت |
چون سزد بر من پليدى را گماشت |
|
|
يك رگم ز ايشان بُد و آن را بريد |
در من آن بد رگ كجا خواهد رسيد؟ |
|
ب ٢١٠٧- ٢١٠١ زبان معنوى: زبان حال، به مقتضاى طبيعت.
گَنده بَغَل: كنايت از بد بو.
دور باش: نيزهاى كه سنانش دو شاخه بود و آن را مرصع كرده پيشا پيش پادشاهان مىكشيدند تا مردمان بدانند پادشاه مىآيد خود را به كنارى كشند. (لغت نامه)
|
بر آورد از جگر آهى چنان سرد |
كه گفتى دور باشى بر جگر خورد |
|
(نظامى، به نقل از لغت نامه) «او را متّهم كردند كه تو خطبه به نام خود كردهاى و چتر و دور باش بر گرفتهاى.» (لباب الالباب، به نقل از لغت نامه) دَنِى: پست.
كان: معدن، به مجاز: جنس. از كانِ منى: با من هم جنس هستى.
چَمين: بول، مدفوع.
|
گر چه طوطى خود از شكر زنده است |
زاغ را مىچمين خر بايد |
|
(فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات ديوان كبير، ص ٢٥٨) يك رگ: اشارت به قوت نفسانى است. چنان كه مىدانيم خاك و كود و سرگين به بوته گل