شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٧ - دوم بار در سخن كشيدن سايل آن بزرگ را تا حال او معلومتر گردد
پرده دريدن: كنايت از رسوا كردن.
كارد به استخوان رسيدن: آسيب از حد گذشتن. كار به جان دادن رسيدن.
|
چون رسيد آن كار اندر استخوان |
حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان |
|
٦١٩/ ٣ و ضمير «ش» به نفس باز مىگردد. (نفس ما را از پا در آور.) وَدُود: (نامى از نامهاى خدا) بسيار دوست.
از ما به ما نزديكتر: مأخوذ است از آيه «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ: و ما نزديكتر بدو هستيم از رگ گردن.» (ق، ١٦) بخشش و تعليم توست: مأخوذ است از آيه «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ: و گفت پروردگار شما مرا بخوانيد تا شما را پاسخ گويم.» (غافر، ٦٠)
|
هم دعا از تو اجابت هم ز تو |
ايمنى از تو مَهابت هم ز تو |
|
٦٩٢/ ٢ گلخن: استعارت از جسم و زندگانى جسمانى.
گلستان: استعارت از ياد خدا.
در گلخن گلستان رُستن: استعارت از به ياد خدا افتادن و مخاطب بنده حقير با پروردگار بزرگ.
دو پاره پيه: كنايت از چشم. از سخنان امير المؤمنين على (ع) است: «از اين آدمى شگفتى گيريد، با پيه مىنگرد و با گوشت سخن مىگويد و با استخوان مىشنود و از شكافى دم بر مىآورد.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٨) سيلابِ حكمت: استعارت از سخنان سودمند.
تَجرِى تَحتَها الانهارُ: مأخوذ است از قرآن كريم كه در سورههاى قرآن در وصف «بهشت» آمده است.
لطف حق تعالى به بنده، تأييد اوست در پايدارى به بندگى، و آن بر دو گونه است:
آشكارا و نهان، يا خفى و جلى. آن چه جزاى طاعت باشد لطف جلى است، و آن چه حق تعالى بىهيچ سبب به بنده افاضت كند لطف خفى است. مولانا گويد همه لطفهاى حق بىسبب و از مقوله لطف خفى است، زيرا طاعتى هم كه بنده كند به لطف حق است و