شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥٢ - كرامات آن درويش كه در كشتى متهمش كردند
كرامات آن درويش كه در كشتى متّهمش كردند
|
بود درويشى درونِ كشتيى |
ساخته از رختِ مردى پُشتيى |
|
|
ياوه شد هميانِ زر او خفته بود |
جمله را جُستند و او را هم نمود |
|
|
كين فقير خفته را جوييم هم |
كرد بيدارش ز غم صاحب درم |
|
|
كه در اين كشتى حُرُمدان گم شده است |
جمله را جُستيم نتوانى تو رست |
|
|
دلق بيرون كُن برهنه شو ز دلق |
تا ز تو فارغ شود اوهامِ خلق |
|
|
گفت يا رب مر غلامت را خسان |
متّهم كردند فرمان در رسان |
|
|
چون به درد آمد دل درويش از آن |
سر برون كردند هر سو در زمان |
|
|
صد هزاران ماهى از درياى ژَرف |
در دهانِ هر يكى دُرّى شگرف |
|
|
صد هزاران ماهى از درياىِ پُر |
در دهانِ هر يكى دُرّ و چه دُر |
|
|
هر يكى دُرّى خراج مُلكَتى |
كز اله است اين ندارد شركتى |
|
|
دُرِّ چند انداخت در كشتى و جَست |
مر هوا را ساخت كُرسى و نشست |
|
|
خوش مربّع چون شهان بر تختِ خويش |
او فراز اوج و كشتىاش به پيش |
|
|
گفت رَو! كشتى شما را حق مرا |
تا نباشد با شما دُزدِ گدا |
|
|
تا كه را باشد خسارت زين فراق |
من خوشم جفت حق و با خلق طاق |
|
|
نه مرا او تهمت دزدى نهد |
نه مهارم را به غمّازى دهد |
|
ب ٣٤٧٨- ٣٤٦٤ كرامات آن درويش: اين كرامت را به مالك دينار نسبت دادهاند: وقتى در كشتى نشسته بود. جوهرى اندر كشتى غايب شد. وى را به بردن آن تهمت نهادند. سر به آسمان كرد.
در ساعت هر چه اندر دريا ماهى بود همه بر سر آب آمدند و هر يك جوهرى در دهان گرفته. از آن جمله يكى بستد و بدان مرد داد و خود قدم بر آب نهاد و برفت تا به ساحل رسيد. (به اختصار از كشف المحجوب، ص ١٠٩، و نگاه كنيد به: مآخذ قصص و