شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١١ - تملق كردن ديوانه جالينوس را و ترسيدن جالينوس
تملّق كردن ديوانه جالينوس را و ترسيدن جالينوس
|
گفت جالينوس با اصحاب خود |
مر مرا تا آن فلان دارو دهد |
|
|
پس بدو گفت آن يكى اى ذو فنون |
اين دَوا خواهند از بهر جنون |
|
|
دور از عقل تو اين ديگر مگو |
گفت در من كرد يك ديوانه رو |
|
|
ساعتى در روى من خوش بنگريد |
چشمكم زد آستين من دريد |
|
|
گر نه جنسيّت بُدى در من از او |
كى رخ آوردى به من آن زشت رو |
|
|
گر نديدى جنس خود كى آمدى |
كى به غير جنس خود را بَر زدى |
|
|
چون دو كس بر هم زند بىهيچ شك |
در ميانشان هست قَدرِ مشترك |
|
|
كى پرد مرغى مگر با جنس خود |
صحبت ناجنس گور است و لحد |
|
ب ٢٠٩١- ٢٠٨٤ مرحوم فروزانفر مأخذ حكايت را از قابوسنامه آوردهاند و در آن كتاب اين اتفاق براى محمد بن زكرياى رازى رخ داده است. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٦٦) نيكلسون از ابن حزم (طوق الحمامة) آرد كه اين اتفاق براى بقراط رخ داد. و هم نيكلسون داستان قابوسنامه را نيز در شرح خود آورده است.
جالينوس: پزشك و فيلسوف معروف يونانى (١٩٩- ١٢٩ ق. م)، در پرگاموس متولد شد، در ازمير و اسكندريه تحصيل كرد، سپس به روم رفت و در آن جا در گذشت. اهميت وى به خاطر گردآورى اطلاعات علمى و عملى در پزشكى است. از او رسالهها به جا مانده و برخى از آن را حُنين بن اسحاق به عربى ترجمه كرده است. نظريههاى او صدها سال مورد اعتماد پزشكان بود.
ذُو فُنون: داراى فنها. كه با بيشتر علمها آشنايى دارد.
دور از عقل تو: از عقل تو نسزد، شايسته تو نيست.
بَر زدن: كنايت از نزديك شدن. به هم پيوستن.