شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٩ - ترك كردن آن مرد ناصح بعد از مبالغه پند مغرور خرس را
الْمُجْرِمِينَ. وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ: همانا ما و پدران ما را پيش از اين، اين چنين وعده دادند. اين جز افسانه پيشينيان نيست. بگو بگرديد در زمين پس بنگريد پايان گنهكاران چه بود. و بر آنان اندوهگين مباش و از حيلتى كه به كار مىبرند تنگدل مشو.» (نمل، ٦٨- ٧٠) حق براى تو گواهى مىدهد: اشارت است به آيههايى كه تصديق رسالت رسول ٦ را كند، از جمله آيه ١ سوره منافقون.
از اقرار عالم فارغم: نيازى به گواهى ديگران ندارم. ظاهراً اشارت است به آيه «قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكٍّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ: بگو اى مردم، اگر در دين من شك داريد من نمىپرستم آن را كه شما به جاى خدا مىپرستيد بلكه خدايى را مىپرستم كه شما را مىميراند و مأمور شدهام كه از مؤمنان باشم.» (يونس، ١٠٤) در اين بيت و بيتهاى بعد مولانا از زبان رسول اكرم ٦ سخن مىگويد.
خَور: مخفف خوردن. مجازاً: بهره، نصيب.
جُعَل: حشرهاى سياه رنگ، سرگين گردان.
مِحَكّ: (اسم آلت از حك: ساييدن) سنگى كه براى آزمايش زر به كار برند و با آن معلوم دارند كه خالص است يا نه.
فارق: (اسم فاعل) جدا سازنده.
فاروق: (صيغه مبالغه) جدا سازنده حق از باطل.
غلبير: غربال.
آرد: استعارت از آن كه در او حقيقتى است. آن كه خالص است. آن كه در او معنويتى است.
كاله: كالا، اسباب، متاع.
|
ور گدا گويد سخن چون زرِّ كان |
ره نيابد كاله او در دكان |
|
٢٣٥١/ ١ گَرد از آينه روفتن: كنايت از جلا دادن.
دنيا پرستان كور دل پيوسته در پى آزار پيمبران و اولياى حقّاند. مشركان مكه آن چه