شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٧ - ترك كردن آن مرد ناصح بعد از مبالغه پند مغرور خرس را
|
آن رسول حق قُلاوُزِ سُلوك |
گفت النّاسُ عَلى دينِ المُلُوك |
|
١٥٩٣/ ٥ ليكن ظاهراً از موضوعات است. و مثلى است رايج كه حديث فرض شده است. (نگاه كنيد به: احاديث مثنوى، ص ٢٨) ضَرير: كور.
مُهتَدِى: راهنمايى خواه، كه طالب راهنمايى است.
مُناخ: جايى كه شتر در آن بخوابد، و در اينجا كنايت از جاى ديدار و ملاقات است.
مُزدَحِم: (اسم فاعل از ازدحام) انبوهى كننده. مجازاً تنگ كننده مجال.
قيصر: لقب امپراتوران روم.
النّاسُ مَعادِنُ: مردم معدنهايند. در احاديث مثنوى (ص ٦١- ٦٢) به صورتهاى مختلف آمده است. در اينجا آن را از بحار مىآوريم: «قالَ النَّبيُّ ٦ النّاسُ مَعادِن كَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ.» و تمام حديث اين است: «خِيارُهُم فِى الجاهِلِيَّةِ خِيارُهُم فِى الاسلام.» (بحار الانوار، ج ٦٤، ص ١٢١، و نگاه كنيد به: ج ٥٨، ص ٦١ و ١٠٦) و در فروع كافى (ج ٨، ص ١٧٧) ذيل حديث با عبارتى ديگر آمده است.
مُكتَنِس: (اسم فاعل از اكتناس، از ريشه كنس روفتن: خس و خاشاك روينده) در اينجا انباشته و نهان معنى مىدهد.
رسم واعظان چنان بوده است كه از مطلبى به مناسبت، يا با كمترين مناسبتى به مطلب ديگر مىپرداختهاند. مولانا از پند دهنده مغرور خرس كه پند در او سودى نداشت به ياد مشركان مكه مىافتد كه رسول ٦ مىخواست آنان را به اسلام بخواند، و ما خلاصه اين داستان را از تفسير ابو الفتوح رازى مىآوريم و آن داستان شأن نزول سوره مباركه عبس است: عبد اللّه پسر شريح از بنى عامر مشهور به ابن امّ مكتوم كه مردى نابينا بود نزد رسول ٦ آمد. در آن هنگام عُتبة بن ربيعه و ابو جهل و عباس و پسران اميّة بن خلف نزد وى بودند و رسول ٦ مىخواست دل آنان را به اسلام مايل گرداند. عبد اللّه كه نمىدانست پيغمبر مشغول گفت و گو با آن جماعت است، به رسول ٦ گفت از آن چه خدا به تو تعليم كرده (چيزى از قرآن) بر من بخوان و بياموز. رسول ٦ روى از او بگردانيد. يك دو بار چنين شد. پيغمبر ٦ نمىخواست كافران بگويند پيروان او