شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٨ - خواندن محتسب، مست خراب افتاده را به زندان
ترجمه آن به نام آئين شهردارى، از دكتر جعفر شعار) خفى: پوشيده، ناآشكار.
در بيتهاى ٢٣٧٣- ٢٣٧٤ مجنوننما به مشورت خواهنده گفت من اكنون از خود بىخودم. و در توضيح آن گفته شد كه آن اشارت به حالت سكر است كه سالك را دست دهد. در اين بيتها با آوردن اين داستان مطلب را روشنتر بيان مىكند كه سالك گاه چنان بىخبر است كه از مستى خود نيز ناآگاه است. دور نيست، چنان كه نيكلسون نوشته است، مولانا در طرح اين داستان از غزالى متأثر باشد. وى نوشته است: «چه اندازه فرق است ميان آن كه مستى را بشناسى كه استيلاى بخارى است بر فكر كه از معده برخيزد و ميان آن كه مست باشى. مست مستى را نتواند شناساند چون چيزى از دانش آن با او نيست حالى كه هشيار مستى را تواند شناساند و چيزى از مستى با او نيست.» (نگاه كنيد به: المنقذ من الضَّلال، ص ٩٩)
|
دَور مىشد اين سؤال و اين جواب |
ماند چون خر محتسب اندر خلاب |
|
|
گفت او را محتسب هين آه كن |
مست هُو هُو كرد هنگام سخن |
|
|
گفت گفتم آه كن هُو مىكنى |
گفت من شاد و تو از غم منحنى |
|
|
آه از درد و غم و بىدادى است |
هوى هوى ميخوران از شادى است |
|
|
محتسب گفت اين ندانم خيز خيز |
معرفت متراش و بگذار اين ستيز |
|
|
گفت رو تو از كجا من از كجا |
گفت مستى خيز تا زندان بيا |
|
|
گفت مست اى محتسب بگذار و رو |
از برهنه كى توان بُردن گرو |
|
|
گر مرا خود قوّت رفتن بُدى |
خانه خود رفتمى وين كى شدى |
|
|
من اگر با عقل و با امكانمى |
همچو شيخان بر سر دكّانمى |
|
ب ٢٣٨٧- ٢٣٧٩ دَور: توقف دو چيز است بر يكديگر، چنان كه گويند وجود «الف» متوقف بر وجود «ب» است و وجود «ب» متوقف بر وجود «الف». و «دور» در تعريف، شناساندن چيزى است به چيزى كه شناختن همان چيز متوقف بر شناختن آن باشد.
خَلاب: گلاب، گل و لاى.
چون خر در خلاب ماندن: كنايت از كارى نتوانستن كردن، درماندن.