شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٠ - ترسيدن كودك از آن شخص صاحب جثه و گفتن آن شخص كه اى كودك مترس كه من نامردم
ترسيدن كودك از آن شخص صاحب جُثّه و گفتن آن شخص كه اى كودك مترس كه من نامردم
|
كنگ زفتى كودكى را يافت فرد |
زرد شد كودك ز بيم قصدِ مرد |
|
|
گفت ايمن باش اى زيباىِ من |
كه تو خواهى بود بر بالاى من |
|
|
من اگر هولم مُخنّث دان مرا |
همچو اشتر بر نشين مىران مرا |
|
|
صورت مردان و معنى اين چنين |
از برون آدم، درون ديوِ لعين |
|
|
آن دهل را مانى اى زفت چو عاد |
كه بر او آن شاخ را مىكوفت باد |
|
|
روبهى اشكارِ خود را باد داد |
بهر طبلى همچو خيك پر ز باد |
|
|
چون نديد اندر دهل او فربهى |
گفت خوكى بِه از اين خيك تهى |
|
|
روبهان ترسند ز آوازِ دهل |
عاقلش چندان زند كه لا تَقُل |
|
ب ٣١٤٨- ٣١٤١ كِنگ: امرد قوى جثّه.
هول: ترساننده.
عاد: از آن جهت كه گفتهاند عاديان درشت اندام بودند: «مردمانى بودند بزرگ (تركيب) و قوى قد و بالاى ايشان كمترين به ارش ايشان شصت ارش بودى و مهين صد و بيست ارش.» (قصص قرآن نيشابورى، ص ٣٧٩) دهل و روباه: مأخوذ است از داستانى كه در كليله و دمنه آمده است: «آوردهاند كه روباهى در بيشهاى رفت، آن جا طبلى ديد پهلوى درختى افكنده و هر گاه كه باد بجستى شاخ درخت بر طبل رسيدى، آوازى سهمناك به گوش روباه آمدى. چون روباه ضخامت جثّه بديد و مهابت آواز بشنيد طمع در بست كه گوشت و پوست فرا خور آواز باشد. مىكوشيد تا آن را بدريد الحق چربوى بيشتر نيافت.» (كليله و دمنه، ص ٧٠- ٧١) لا تقل: مگوى!