شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٠ - شكايت گفتن پير مردى به طبيب از رنجوريها و جواب گفتن طبيب او را
شكايت گفتن پير مردى به طبيب از رنجوريها و جواب گفتن طبيب او را
|
گفت پيرى مر طبيبى را كه من |
در زَحيرم از دماغ خويشتن |
|
|
گفت از پيرى است آن ضعف دماغ |
گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ |
|
|
گفت از پيرى است اى شيخ قديم |
گفت پشتم درد مىآيد عظيم |
|
|
گفت از پيرى است اى شيخِ نزار |
گفت هر چه مىخورم نبود گوار |
|
|
گفت ضعف معده هم از پيرى است |
گفت وقت دَم مرا دَمگيرى است |
|
|
گفت آرى انقطاعِ دم بود |
چون رسد پيرى دو صد علّت شود |
|
|
گفت اى احمق بر اين بر دوختى |
از طبيبى تو همين آموختى |
|
|
اى مدمَّغ عقلت اين دانش نداد |
كه خدا هر رنج را درمان نهاد |
|
|
تو خرِ احمق ز اندك مايگى |
بر زمين ماندى ز كوته پايگى |
|
|
پس طبيبش گفت اى عمر تو شصت |
اين غضب وين خشم هم از پيرى است |
|
|
چون همه اوصاف و اجزا شد نحيف |
خويشتندارى و صبرت شد ضعيف |
|
|
بر نتابد دو سخن زو هَى كند |
تاب يك جرعه ندارد قى كند |
|
ب ٣٠٨٥- ٣٠٧٤ زحير: بيمارى معده است، ليكن در تعبير مولانا به معنيهاى ديگرى به كار رفته است. در اينجا «رنج و زحمت» معنى مىدهد:
|
بر تو آسان كرد و خوش آن را بگير |
خويشتن را در ميفكن در زحير |
|
٤٨١/ ١ داغ بر چشم بودن از ظلمت: كنايت از كم شدن بينايى.
نزار: لاغر.
دمگيرى: تنگ نفس.
انقطاع دم: بريدن نفس، نفس تنگى.