شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٨ - به اقرار آوردن معاويه ابليس را
به اقرار آوردن معاويه ابليس را
|
تو چرا بيدار كردى مر مرا |
دشمن بيداريى تو اى دَغا |
|
|
همچو خشخاشى همه خواب آورى |
همچو خمرى عقل و دانش را برى |
|
|
چار ميخت كردهام هين راست گو |
راست را دانم تو حيلتها مجو |
|
|
من ز هر كس آن طمع[١] دارم كه او |
صاحبِ آن باشد اندر طبع و خو |
|
|
من ز سركه مىنجويم شكّرى |
مر مخنّث را نگيرم لشكرى |
|
|
همچو گبران من نجويم از بُتى |
كو بود حق يا خود از حق آيتى |
|
|
من ز سرگين مىنجويم بوى مُشك |
من در آب جو نجويم خشتِ خشك |
|
|
من ز شيطان اين نجويم كوست غير |
كه مرا بيدار گرداند به خير |
|
|
گفت بسيار آن بليس از مكر و غَدر |
مير از او نشنيد كرد استيز و صبر |
|
ب ٢٧٥٠- ٢٧٤٢ دَغا: ناراست، دغل.
خَشخاش: پوست آن را چون دم كنند و بنوشند خواب آورد.
چار ميخ كردن: دو دست و دو پاى كسى را از چهار سو به ميخ بستن چنان كه نتواند حركت كند. كنايت از درمانده ساختن. (با دليلهاى استوار از هر جهت راه را بر تو بستهام.) گبر: به معنى مطلق كافر، بت پرست.
در آب جو خشت خشك جستن: در پى يافتن ناممكن بودن، كار بىهوده پيش گرفتن.
|
دست در كرده درون آبِ جو |
هر يكى ز ايشان كلوخ خشك جو |
|
٢١٣٨/ ٥ غير: بيگانه، دشمن، ضد دين.
[١] در نسخه اساس،« طلب» بالاى« طمع» نوشته شده است.