شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٢ - گفتن شيخى ابو يزيد را كه كعبه منم گرد من طوافى مىكن
گفتن شيخى ابو يزيد را كه كعبه منم گرد من طوافى مىكن
|
سوى مكّه شيخِ امّت با يزيد |
از براى حجّ و عُمره مىدويد |
|
|
او به هر شهرى كه رفتى از نخست |
مر عزيزان را بكردى باز جُست |
|
|
گرد مىگشتى كه اندر شهر كيست |
كو بر اركان بصيرت مُتّكى است |
|
ب ٢٢٠٩- ٢٢٠٧ مأخذ داستان همان است كه مرحوم فروزانفر در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٦٩- ٧٠) از تذكرة الأولياء و مقالات شمس آورده است و چنان كه نوشته است مولانا ظاهراً بلكه مطمئناً داستان را از كتاب اخير گرفته است.
حج: در لغت به معنى «قصد» است و در اصطلاح «زيارت خانه خدا» ست براى كسى كه استطاعت داشته باشد و آن در همه عمر يك بار واجب است و بايد در موسم انجام گيرد، يعنى در دهه نخست ماه ذو الحجة الحرام.
عُمره: زيارت خانه خداست و آن دو نوع است يكى عمره تمتع كه پيش از اعمال حج و از اول ماه شوال تا پيش از احرام حج بايد انجام شود، و ديگر عمره مفرده كه در تمام سال مىتوان به جا آورد.
باز جُست: جستن و سراغ گرفتن.
مُتَّكِى بر اركان بصيرت بودن: آگاه از رسم و راه طريقت بودن.
|
گفت حقّ اندر سفر هر جا روى |
بايد اوّل طالب مردى شوى |
|
|
قصدِ گنجى كن كه اين سود و زيان |
در تَبع آيد تو آن را فرع دان |
|
|
هر كه كارد، قصد گندم باشدش |
كاه خود اندر تبع مىآيدش[١] |
|
|
قصد كعبه كن چو وقت حج بود |
چون كه رفتى مكّه هم ديده شود |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|