شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٥ - حمله بردن سگ بر كور گدا
|
اوّلا دزديد كُحل ديدهات |
چون ستانى باز يابى تَبصرت |
|
|
كاله حكمت كه گم كرده دل است |
پيش اهل دل يقين آن حاصل است |
|
|
كور دل با جان و با سمع و بصر |
مىنداند دزدِ شيطان را ز اثر |
|
|
ز اهل دل جو از جماد آن را مجو |
كه جماد آمد خلايق پيش او |
|
ب ٢٣٧١- ٢٣٦٧ جهاد اكبر: اشارت است به حديث «قَدِمتُم مِنَ الجِهادِ الأصغَرِ الَى الجِهادِ الأكبَرِ مُجاهَدَةِ العَبدِ هَواهُ.» و بعضى آن را از گفتار صحابه شمردهاند. ليكن با همين معنى با عبارتهاى ديگر در كتابهاى حديث آمده است. (نگاه كنيد به: احاديث مثنوى، ص ١٤- ١٥) و در جامع الاخبار (ص ١١٨) است: «قالَ رَسُولُ اللَّهِ رَجَعنا مِنَ الجهادِ الأصغَرِ الَى الجِهادِ الأكبَرِ.» (بحار الانوار، ج ٦٧، ص ٧١) عَصر: فشردن.
كُحل: سرمه، و هر چه در ديده كشند. كُحلِ ديده: كنايت از بينش حقيقى و روشنى درون.
گلپينارلى نويسد: «سرمه از چشم دزديدن از امثال تركى است.» تَبصِرت: بينايى، بصيرت.
كاله حكمت: اضافه مشبه به به مشبه.
|
ز آن كه حكمت همچو ناقه ضاله است |
همچو دلّاله شهان را دالّه است |
|
١٦٦٩/ ٢ كور دل: آن كه ديده حقيقت بين ندارد، آن كه راه راست را نمىشناسد.
جماد: كنايت از آن كه اهل دل نيست، آن كه دل او مرده است، آن كه ياد خدا در دل ندارد.
چنان كه گفتيم نفس آدمى پيوسته در پى گمراه ساختن اوست. اما اگر نورى از جانب حق بر دل تافت و در آن حالت از خطاهاى خود آگاهى يافت بايد با نفس بستيزد و به حسابش كشد تا چه كرده است. نخست آن كه بداند عقل معاد را كه روشنى دل از آن بود از او گرفته و تا اين عقل را نيابد با شيطان بر نتابد. و اين گم كرده را خود به دست نتواند آورد مگر پى صاحب دلى را گيرد و راهنمايى او را پذيرد تا دلش روشن شود.
|
مشورت جوينده آمد نزدِ او |
كاى ابِ كودك شده رازى بگو |
|