شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٨ - بيدار كردن ابليس معاويه را كه خيز وقت نماز است
بيدار كردن ابليس معاويه را كه خيز وقت نماز است
با تتبع فراوان، اين داستان را كه مولانا به معاويه نسبت داده است، در هيچ مأخذى نديدم. مرحوم فروزانفر نيز هر چند حكايتهايى را آورده است كه با سروده مولانا اندك مشابهتى دارد (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٧٢- ٧٣)، هيچ يك با معاويه ارتباطى ندارد. به هر حال بر فرض صحّت هم (چنان كه در پايان داستان خواهيم ديد)، فضيلتى اثبات نمىكند. بايد توجه داشت كه مولانا در اين داستان بر خلاف چند تن از عارفان پيش از وى، كه خواستهاند ابليس را تبرئه كنند، او را فريبنده شناسانده است.
معاويه: وى پسر ابو سفيان، پسر حرب، پسر عبد شمس است. نوشتهاند پانزده سال پيش از هجرت زاده شد. در خلافت ابو بكر حكومت دمشق را به عهده داشت. عمر نيز او را بدان شغل گذاشت و عثمان حكومت سراسر شام را بدو داد. پس از كشته شدن عثمان، چون مهاجر و انصار با على (ع) بيعت كردند وى نپذيرفت، و با امام مخالفت كرد.
نخست حكومت شام را خواست سپس گفت كشندگان عثمان گرداگرد تواند. چون عثمان به ناحق كشته شد، آنان را به من ده. پس از جنگ جمل به بهانه خونخواهى عثمان لشكر آراست و به جنگ امام آمد و سرانجام با حيلهاى كه مشاور او، عمر و بن عاص، به كار برد در سپاه على (ع) اختلاف افكند. در سال چهلم كه امام به شهادت رسيد و مردمان با امام حسن (ع) بيعت كردند، وى با آن حضرت به جنگ برخاست و پس از آن كه كار به مصالحت كشيد خود را خليفه مسلمانان خواند (٤١ ه. ق)، و در سال ٦١ هجرى در گذشت.
|
در خبر آمد كه آن مُعاويه[١] |
خفته بُد در قصر در يك زاويه[٢] |
|
ب ٢٥٩٠
[١] در حاشيه نسخه اساس: خال مؤمنان
[٢] در حاشيه نسخه اساس: بر بستر ستان