شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٥ - ترك كردن آن مرد ناصح بعد از مبالغه پند مغرور خرس را
ترك كردن آن مرد ناصح بعد از مبالغه پند مغرورِ خرس را
|
آن مسلمان تَرك ابله كرد و تَفت |
زير لب لا حول گويان باز رفت |
|
|
گفت چون از جِدّ و پندم وز جدال |
در دل او بيش مىزايد خيال |
|
|
پس ره پند و نصيحت بسته شد |
امرِ اعرِض عَنهُمُ پيوسته شد |
|
|
چون دَوايت مىفزايد دَرد پس |
قصّه با طالب بگو بر خوان عَبَس |
|
|
چون كه اعمى طالب حقّ آمده است |
بهر فقر او را نشايد سينه خَست |
|
|
تو حريصى بر رشادِ مهتران |
تا بياموزند عام از سروران |
|
|
احمدا ديدى كه قومى از ملوك |
مستمع گشتند گشتى خوش كه بوك |
|
|
اين رئيسان يار دين گردند خوش |
بر عرب اينها سَرند و بر حبش |
|
|
بگذرد اين صيت از بصره و تبوك |
ز انكه النّاسُ عَلى دِينِ المُلوك |
|
|
زين سبب تو از ضَريرِ مُهتدى |
رو بگردانيدى و تنگ آمدى |
|
|
كندرين فرصت كم افتد اين مناخ |
تو ز يارانى و وقت تو فراخ |
|
|
مُزدَحم مىگرديم در وقت تنگ |
اين نصيحت مىكنم نه از خشم و جنگ |
|
|
احمدا نزد خدا اين يك ضرير |
بهتر از صد قيصر است و صد وزير |
|
|
يادِ النّاسُ مَعادِن هين بيار |
معدنى باشد فزون از صد هزار |
|
|
معدن لعل و عقيق مُكتَنِس |
بهتر است از صد هزاران كان مِس |
|
|
احمدا اينجا ندارد مال سود |
سينه بايد پُر ز عشق و دَرد و دود |
|
|
اعميى روشن دل آمد در مبند |
پند او را ده كه حقّ اوست پند |
|
ب ٢٠٦٩- ٢٠٥٣ تفت: (قيد براى فعل رفت) به شتاب، شتابان.
لا حَول: مختصر از «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللّهِ العَلِىِّ العَظِيم: هيچ توانايى و نيرويى نيست جز از (جانب) خداى برتر بزرگ.» اين عبارت را هنگام استعجاب يا پناه بردن به خدا از