شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٨ - منازعت چهار كس جهت انگور كه هر يكى به نام ديگر فهم كرده بود آن را
منازعت چهار كس جهت انگور كه هر يكى به نام ديگر فهم كرده بود آن را
|
چار كس را داد مردى يك درم |
آن يكى گفت اين به انگورى دهم |
|
|
آن يكى ديگر عرب بُد گفت لا |
من عِنَب خواهم نه انگور اى دغا |
|
|
آن يكى تركى بُد و گفت اين بَنُم |
من نمىخواهم عنب خواهم ازُم |
|
|
آن يكى رومى بگفت اين قيل را |
ترك كن، خواهيم استافيل را |
|
|
در تنازع آن نفر جنگى شدند |
كه ز سَرِّ نامها غافل بُدند |
|
|
مشت بر هم مىزدند از ابلهى |
پر بُدند از جهل و از دانش تهى |
|
|
صاحب سرّى عزيزى صد زبان |
گر بُدى آن جا بدادى صلحشان |
|
|
پس بگفتى او كه من زين يك درم |
آرزوى جملهتان را مىدهم |
|
|
چون كه بسپاريد دل را بىدغل |
اين درمتان مىكند چندين عمل |
|
|
يك درمتان مىشود چار المراد |
چار دشمن مىشود يك ز اتّحاد |
|
|
گفتِ هر يكتان دهد جنگ و فراق |
گفتِ من آرد شما را اتّفاق |
|
|
پس شما خاموش باشيد أنصتوا |
تا زبانتان من شوم در گفت و گو |
|
|
گر سخنتان مىنمايد يك نمط |
در اثر مايه نزاع است و سخط |
|
|
گرمىِ عاريّتى ندهد اثر |
گرمى خاصيّتى دارد هنر[١] |
|
|
سركه را گر گرم كردى ز آتش آن |
چون خورى سردى فزايد بىگمان |
|
|
ز آنكه آن گرمى او دهليزى است |
طبع اصلش سردى است و تيزى است |
|
|
ور بود يخ بسته، دوشاب اى پسر |
چون خورى گرمى فزايد در جگر |
|
|
پس رياى شيخ به ز اخلاص ماست |
كز بصيرت باشد آن، وين از عماست |
|
|
از حديث شيخ جمعيّت رسد |
تفرقه آرد دَم اهل جسد |
|
ب ٣٦٨٥- ٣٦٦٧
[١] در نسخه اساس، آخر مصراع دوم، كلمه« اثر» زير كلمه« هنر» نوشته شده است.