شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤٧ - كشيدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود
پنداشت بر اشتر زد، گفت بنمايمت. چون به آب رسيدند، موش ايستاد گفت موجب توقف چيست؟ گفت جوى آب بزرگ پيش آمد، اشتر گفت تا بنگرم كه آب چه حد است، تو واپس ايست. چون پاى در آب نهاد گامى چند برفت و واپس كرد. گفت بيا كه آب سهل است تا زانو بيش نيست. موش گفت آرى اما از زانو تا به زانو. گفت توبه كردى كه اين گستاخى نكنى و اگر كنى با هم زانوى خود كنى؟ گفت توبه كردم اما دستم گير.
اشتر بخفت كه بيا بر كودبان من بر آ چه جوى و چه جيحون كه اگر درياست سباحت كنم باك ندارم.» (مقالات شمس، ج ١، ص ١٣٤) و در گلستان است: «حلم شتر چنان كه معلوم است اگر طفلى مهارش گيرد و صد فرسنگ برد، گردن از متابعتش نپيچد، امّا اگر درّهاى هولناك [پيش] آيد كه موجب هلاك باشد و طفل آن جا به نادانى خواهد رفتن زمام از كفش درگسلاند و بيش مطاوعت نكند.» (گلستان سعدى، ص ١٨٥) مُعجب شدن: به خود باليدن، مغرور گشتن.
اشتر از چُستى: جمله به علّت رعايت وزن مقلوب است. (اشتر از چستى با او روان شد.) پرتو انديشه زدن: از آن چه در خاطر ديگرى است آگاه گرديدن. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٢٣٣/ ١) خشك گشتن: بىحركت ماندن.
|
دُمِّ سگ بينى تو با بتفوز سگ |
خشك گشته كش نجنبد هيچ رگ |
|
(رودكى، صحاح الفرس، ذيل بتفوز) قلاوز (قلاووز): (تركى) راهبر.
تن زدن: درنگ كردن.
|
حريف جنگ گزيند تو هم در آ در جنگ |
چو سگ صداع دهد تن مزن بر آور سنگ |
|
(ديوان كبير، ب ١٤٠٥١) شگرف: سخت، عجيب.
|
بس بلند و بس شگرف و بس بسيط |
آبِ حيوانى ز درياى محيط |
|
٣٦٦٩/ ٢