شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٤ - حكايت
حكايت
|
خانه نو ساخت روزى نو مُريد |
پير آمد خانه او را بديد |
|
|
گفت شيخ آن نو مُريد خويش را |
امتحان كرد آن نكو انديش را |
|
|
روزن از بهر چه كردى اى رفيق |
گفت تا نور اندر آيد زين طريق |
|
|
گفت آن فرع است اين بايد نياز |
تا از اين ره بشنوى بانگ نماز |
|
ب ٢٢١٨- ٢٢١٥ نظير اين حكايت داستانِ خانه علاء پسر زياد حارثى است از اصحاب امير مؤمنان (ع).
وى خانهاى فراخ در بصره ساخته بود. امام بدان خانه در آمد و چون فراخى آن را ديد پرسيد: «اين خانه فراخ در دنيا به چه كارت آيد كه در آخرت نيازت به چنين خانهاى بيشتر شايد. آرى و اگر خواهانى؛ بدان، به آخرت رسيدن هم توانى. در آن به پذيرايى مهمان خواهى نشست و با خويشاوندانت خواهى پيوست و حقوقى را كه بر گردن دارى بيرون توانى ساخت و به مستحقانش رسانى، و بدين سان به آخرت نيز توانى پرداخت.» (نهج البلاغه، خطبه ٢٠٩) نو مريد: كسى كه تازه راه سلوك مىپيمايد.
طريق: راه، و مقصود شبكه و پنجره است.
به نظم كشيدن اين داستان، تنبيهى است همگان و خاصه مريدان را كه در هر كار بايد قرب خدا را در نظر داشت.
|
بايزيد اندر سفر جُستى بسى |
تا بيابد خضر وقتِ خود كسى |
|
|
ديد پيرى با قدى همچون هلال |
ديد در وى فرّ و گفتارِ رجال |
|
|
ديده نابينا و دل چون آفتاب |
همچو پيلى ديده هندستان به خواب |
|
|
چشم بسته خُفته بيند صد طرب |
چون گشايد آن نبيند اى عجب |
|
|
بس عجب در خواب روشن مىشود |
دل درون خواب روزن مىشود |
|