شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٥ - متردد شدن در ميان مذهبهاى مخالف و بيرون شو و مخلص يافتن
متردّد شدن در ميان مذهبهاى مخالف و بيرون شو و مَخلَص يافتن
|
همچنان كه هر كسى در معرفت |
مىكند موصوف غيبى را صفت |
|
|
فلسفى از نوع ديگر كرده شرح |
باحثى مر گفتِ او را كرده جَرح |
|
|
و آن دگر در هر دو طعنه مىزند |
و آن دگر از زَرق جانى مىكند |
|
|
هر يك از ره اين نشانها ز آن دهند |
تا گمان آيد كه ايشان ز آن دهاند |
|
|
اين حقيقت دان نه حقّاند اين همه |
نه بكلّى گمرهاناند اين رمه |
|
|
ز آن كه بىحق باطلى نايد پديد |
قلب را ابله به بوى زر خريد |
|
|
گر نبودى در جهان نقدى روان |
قلبها را خرج كردن كى توان |
|
|
تا نباشد راست كى باشد دروغ |
آن دروغ از راست مىگيرد فروغ |
|
ب ٢٩١٦- ٢٩٠٩ بيرون شو: برون شو، مخلص، راه برون آمدن. و در اينجا مقصود راه راست و درست است.
موصوف غيبى: آن چه حقيقت آن نهان است و نشانهاش پيدا.
فلسفى: آن كه خواهد از راه به كارگيرى قياسهاى منطقى به حقيقت برسد.
باحث: در اصل كاونده زمين است، و در اصطلاح كاوشگر در سخن.
جَرح: در لغت به معنى وارد آوردن جراحت است، و در اصطلاح رد كردن يا ناقص دانستن دليل بحث كننده.
زرق: تزوير، دو رويى.
از آن ده بودن: كنايت از آشنا بودن به مطلب.
بوى: اميد.
جويندگان حقيقت در پى رسيدن بداناند، و مدعيان راهنمايى آماده شكار ايشان، و هر يك به ديگرى طعنه زنان: