شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٣ - جستن آن درخت كه هر كه ميوه آن درخت خورد نميرد
قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٨٣) قاصد: در تداول فارسى زبانان، پيك، نامه بر. ليكن در اين بيت به معنى مطلق جوينده و مأمور است.
ديوان ادب: ظاهراً اين تركيب همان است كه در اصطلاح ديوانى ايرانيان ديوان رسائل نام داشته.
از طلب: براى جست و جو.
|
شير و گرگ و روبهى بهرِ شكار |
رفته بودند از طلب در كوهسار |
|
٣٠١٣/ ١ از او: ضمير را مىتوان به درخت و پادشاه رجوع داد (قاصد درخت يا قاصد از سوى پادشاه).
مجنون بند: ديوانه بندى، سخت ديوانه.
صَفع: پس گردنى، با كف دست بر قفا زدن.
صاحِب فَلاح: رستگار.
سينه صاف: پاك دل، صافى ضمير.
وين مراعات ...: با اين ستودن او را ريشخند مىكردند و اين ستودن از پس گردنى خوردن سختتر بود.
تَسخَر: ريشخند.
هول و سترگ: اين دو كلمه را بهتر است صفت مقدم براى درخت گرفت (بس هول و سترگ درختى سبز هست)، چرا كه «هول» به معنى ترس و ترسناك است و «سترگ» به معنى بزرگ و كلان و صفت گرفتن اين دو واژه را براى اقليم بعيد به نظر مىرسد.
گبز: سطبر، قوى.
تَعَب: رنج.
آخر الامر: سرانجام.
جُسته ناجُسته شدن: به دست نيامدن. (آن چه مىجست به دست نيامد.) بريدن: پيمودن، طى كردن.
ارتباط اين داستان با داستان پيشين، نشان دادن درجه فهم مستمعان است از الفاظ،