شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٦ - تتمه نصيحت رسول
مُستَعان: يارى جسته از او، كه از او يارى خواهند. بنده بايد پيوسته از خدا بخواهد كه او را به نيكوترين حال بگرداند و خطاهاى او را بپوشد و رسوايش نگرداند.
|
بىحدى تو در جمال و در كمال |
در كژى ما بىحديم و در ضلال |
|
|
بىحدىِ خويش بگمار اى كريم |
بر كژىِّ بىحدِ مشتى لئيم |
|
|
هين كه از تقطيع ما يك تار ماند |
مِصر بوديم و يكى ديوار ماند |
|
|
البَقِيَّه البَقِيَّه اى خديو |
تا نگردد شاد كُلّى جان ديو[١] |
|
|
چون نمودى قدرتت بنماى رحم |
اى نهاده رحمها در لحم و شحم |
|
ب ٢٤٩١- ٢٤٨٧ حَد: در لغت به معنى نهايت، و در اصطلاح منطقيان تعريف چيزى است به جنس و فصل قريب كه آن را «حدّ تام» گويند. و به هر دو معنى بارى تعالى بىحد است.
ضلال: گمراهى.
تَقطيع: در لغت عرب به معنى اندازه اندام شدن جامه است، و در نظم و نثر فارسى به معنى «بريدن جامه» و نيز «جامه» به كار رفته است. در اين بيت از خاقانى ممكن است به هر دو معنى گرفته شود:
|
تقطيع او و ازرق گردون ز يك شمار |
تسبيح او و عقدِ ثريَّا ز يك نظام |
|
(خاقانى) و در اين بيت به معنى «جامه» است:
|
روز بارِ عامِ خاصان است تقطيعى ضرور |
كعبه هر گه موسم حج شد قباى نو كند |
|
(مخلص كاشى، به نقل از آنندراج) مصر: شهر، و به قرينه خديو، كشور معروف و در اينجا استعارت از توانمندى و توانايى است.
البَقيَّه: استغاثت گونهاى است. (اين يك تار مانده را براى ما نگه دار. ما را به دست دشمن مگذار.)
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|