شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٢ - باز جواب گفتن ابليس معاويه را
باز جواب گفتن ابليس معاويه را
|
گفت ابليسش گشاى اين عَقد را[١] |
من مِحَكَّم قلب را و نقد را |
|
|
امتحان شير و كلبم كرد حق |
امتحان نقد و قلبم كرد حق |
|
|
قلب را من كى سيه رو كردهام |
صَيرفىام قيمت او كردهام |
|
|
نيكوان را رهنمايى مىكنم |
شاخههاى خشك را بر مىكنم |
|
|
اين علفها مىنهم از بهر چيست؟ |
تا پديد آيد كه حيوان جنس كيست |
|
|
گرگ از آهو چو زايد كودكى |
هست در گرگيش و آهويى شكى |
|
|
تو گياه و استخوان پيشش بريز |
تا كدامين سو كند او گام تيز |
|
|
گر به سوى استخوان آيد سگ است |
ور گيا خواهد يقين آهو رگ است |
|
ب ٢٦٦٥- ٢٦٥٨ عَقد: گره، بند.
|
عجز فَلك را به فلك وا نماى |
عقد جهان را ز جهان وا گشاى |
|
(نظامى، مخزن الاسرار، ص ٨)
|
ور گشادى عَقدِ او را عقلها |
انبيا را كى فرستادى خدا |
|
٣١٩٧/ ٤ محكّ: (اسم آلت از حك: سودن، خراشيدن) سنگى كه زرگر با آن زر را سايد، تا عيار آن معلوم كند.
قلب: ناسره.
|
وا نمايم رازِ رستاخيز را |
نقد را و نقد قلب آميز را |
|
٣٥٣١/ ١ نقد: سيم و زر مسكوك.
[١] در نسخه اساس: عقدها. و كلمه« را» بالاى« ها» نوشته شده است.