شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٣ - قصه آن شخص كه اشتر ضاله خود مىجست و مىپرسيد
قصّه آن شخص كه اشتر ضالَّه خود مىجُست و مىپرسيد
|
اشترى گُم كردى و جُستيش چُست |
چون بيابى چون ندانى كآنِ توست |
|
|
ضاله چه بود ناقه گم كردهاى |
از كفت بگريخته در پردهاى |
|
|
آمده در بار كردن كاروان |
اشتر تو ز آن ميان گشته نهان |
|
|
مىدوى اين سو و آن سو خشك لب |
كاروان شد دور و نزديك است شب |
|
|
رخت مانده بر زمين در راهِ خوف |
تو پى اشتر دوان گشته به طوف |
|
|
كاى مسلمانان كه ديده است اشترى |
جَسته بيرون بامداد از آخُرى |
|
|
هر كه بر گويد نشان از اشترم |
مژدگانى مىدهم چندين دِرَم |
|
|
باز مىجويى نشان از هر كسى |
ريش خندت مىكند زين، هر خسى |
|
|
كه اشترى ديديم مىرفت اين طرف |
اشترى سرخى به سوى آن علف |
|
|
آن يكى گويد بريده گوش بود |
و آن دگر گويد جُلش منقوش بود |
|
|
آن يكى گويد شتر يك چشم بود |
و آن دگر گويد ز گر بىپشم بود |
|
|
از براى مژدگانى صد نشان |
از گزافه هر خسى كرده بيان |
|
ب ٢٩٠٨- ٢٨٩٧ قصّه آن شخص: منشأ اين داستان افسانهاى است كه گويند مردى شترى با خود مىبرد، در چراگاهى نشست و خوابش در ربود، چون بيدار شد شتر را نديد. جست و جو كنان در پس اشتر مىرفت به سه تن رسيد از آنان جوياى شتر خود شد. يكى پرسيد يك چشم شتر تو كور بود؟ گفت آرى. ديگرى پرسيد يك تاى بارى كه بر پشت داشت شيره بود و تاى ديگر سركه؟ گفت آرى. سومى گفت زنى حامله بر پشت شتر بود؟ گفت آرى. گفتند ما شتر تو را نديدهايم. مرد گريبان آنان را گرفت كه شما همه نشانى شتر مرا مىدهيد آن گاه مىگوييد آن را نديدهايم؟ سرانجام، كارشان به محضر قاضى افتاد. آن سه تن گفتند ما به فراست اين نشانهها را دريافتيم يكى گفت بر روى زمين اثر پنجه زنى را ديدم دانستم آن