شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٨ - رفتن مصطفى
رفتن مصطفى ٧ به عيادت صحابى و بيان فايده عيادت
|
از صحابه خواجهاى بيمار شد |
و اندر آن بيماريش چون تار شد |
|
|
مصطفى آمد عيادت سوى او |
چون همه لطف و كرم بُد خوى او |
|
|
در عيادت رفتن تو فايده است |
فايده آن باز با تو عايده است |
|
|
فايده اوّل كه آن شخص عليل |
بوك قطبى باشد و شاهِ جليل |
|
|
چون دو چشم دل ندارى اى عنود |
كه نمىدانى تو هيزم را ز عود |
|
|
چون كه گنجى هست در عالم مرنج |
هيچ ويران را مدان خالى ز گنج |
|
|
قصدِ هر درويش مىكن از گزاف |
چون نشان يابى بجِد مىكن طواف |
|
|
چون تو را آن چشم باطن بين نبود |
گنج مىپندار اندر هر وجود |
|
|
ور نباشد قطب يار ره بود |
شه نباشد فارس اسپَه بود |
|
|
پس صله يارانِ ره لازم شمار |
هر كه باشد گر پياده گر سوار |
|
|
ور عدو باشد همين احسان نكوست |
كه به احسان بس عدو گشته دوست |
|
|
ور نگردد دوست كينش كم شود |
ز آن كه احسان كينه را مرهم شود |
|
|
بس فوايد هست غير اين و ليك |
از درازى خايفم اى يار نيك |
|
|
حاصل اين آمد كه يار جمع باش |
همچو بتگر از حجر يارى تراش |
|
|
ز آن كه انبوهى و جمع كاروان |
ره زنان را بشكند پشت و سنان |
|
ب ٢١٤٤- ٢١٣٠ مأخذ داستان را مرحوم فروزانفر از كتابهاى حديث و تفسير در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٦٦- ٦٧) آوردهاند، و نيز نگاه كنيد به: بحار الانوار (ج ١٠، ص ٤٥) از احتجاج. و در اينجا داستان را از بحار مىآوريم: رسول خدا ٦ از حال يكى از صحابه خود پرسيد. گفتند او از بلا همچون جوجهاى بىپر شده است. رسول ٦ نزد او رفت. او را از سختى بلا چون جوجه بىپر ديد. از او پرسيد در حالت تندرستى خود