شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٥ - حكايت
|
آن كه بيدار است و بيند خواب خوش |
عارف است او خاك او در ديده كش |
|
ب ٢٢٢٤- ٢٢١٩ خضر وقت: كنايت از معلم و قطب زمان است بدان جهت كه در داستان موسى چنان كه نوشته شد خضر او را تعليم داد و از سرّ كارهايى كه كرد و به ظاهر مورد ايراد موسى بود، آگاه ساخت.
هلال: ماه نو، و در اينجا كنايت از خميده است.
فر: شكوه.
رجال: جمع رجل: مرد، و در اصطلاح عارفان مرد كامل كه به حق رسيده است، و گروهى از آنان «رجالُ الغَيب» نام دارند كه در جهان مىگردند و مردمان را به فيض مىرسانند.
پيل و هندوستان به خواب ديدن: مثلى است معروف، و در اين بيت غرض اين است كه دلش به ياد و ذكر حق بود كه محبوب اوست. گويند چون پيل را از سرزمين هندوستان آورند از علاقهاى كه بدان سرزمين دارد و در بيدارى نمىتواند بدان برسد در خواب به فكر آن مىافتد:
|
و آگهى نه كه پيل آن بستان |
ديد خوابى و شد به هندوستان |
|
(نظامى، مخزن الاسرار، ص ٣٥١)
|
خواب ديده پيلِ تو هندوستان |
كه رميدستى ز حلقه دوستان |
|
٣٥٦١/ ٦ روزن شدن دل در خواب: نمودن دل صورتهايى را كه در بيدارى نتوان ديد.
كسانى كه اسيرِ تخته بند تناند و جز از راه حواس پنجگانه چيزى در نمىيابند، در بيدارى عالم ما وراى محسوس را نتوانند ديد. اما چون به خواب روند و حواس ظاهرى از كار بيفتد جهانى ديگر را سير خواهند كرد.
|
هر شبى از دامِ تن ارواح را |
مىرهانى مىكَنى الواح را |
|
|
مىرهند ارواح هر شب زين قفس |
فارغان نه حاكم و محكوم كس |
|
٣٨٩- ٣٨٨/ ١ (و نيز نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٠٨٩/ ١ به بعد) اما عارفان كه از قيد تن رستهاند در بيدارى