شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٦ - حكايت
هم چنان عالمى را توانند ديد.
|
حالِ عارف اين بود بىخواب هم |
گفت ايزد هُم رُقُودٌ زين مَرَم |
|
٣٩٢/ ١
|
پيش او بنشست و مىپرسيد حال |
يافتش درويش و هم صاحب عيال |
|
|
گفت عزم تو كجا اى بايزيد؟ |
رخت غُربت را كجا خواهى كشيد؟ |
|
|
گفت قصد كعبه دارم از پگه |
گفت هين با خود چه دارى زادِ رَه |
|
|
گفت دارم از درم نُقره دويست |
نك ببسته سخت بر گوشه رِدى است |
|
|
گفت طوفى كن به گِردم هفت بار |
وين نكوتر از طوافِ حج شمار |
|
|
و آن درمها پيش من نِه اى جواد |
دان كه حج كردى و حاصل شد مراد |
|
|
عُمره كردى عُمرِ باقى يافتى |
صاف گشتى بر صفا بشتافتى |
|
|
حقِّ آن حقّى كه جانت ديده است |
كه مرا بر بيت خود بگزيده است |
|
|
كعبه هر چندى كه خانه بِرِّ اوست |
خلقت من نيز خانه سرّ اوست |
|
|
تا بكرد آن خانه را در وى نرفت |
و اندر اين خانه بجز آن حَى نرفت |
|
|
چون مرا ديدى خدا را ديدهاى |
گِرد كعبه صدق بر گرديدهاى |
|
|
خدمت من طاعت و حَمدِ خداست |
تا نپندارى كه حقّ از من جداست |
|
|
چشم نيكو باز كن در من نگر |
تا ببينى نور حق اندر بشر |
|
|
با يزيد آن نكتهها را هوش داشت |
همچو زرّين حلقهاش در گوش داشت |
|
|
آمد از وى با يزيد اندر مَزيد |
مُنتهِى در مُنتها آخِر رسيد |
|
ب ٢٢٣٩- ٢٢٢٥ درويش: مستمند، نادار.
از پگه: از دير باز.
زاد: بيشتر به معنى «توشه» است، ليكن اينجا معنى «هزينه سفر» مىدهد.
درم نقره: درم در نظم و نثر به معنى نقره مسكوك است. ليكن گاهى درم را با وصف سيم آوردهاند تا با درم روئين اشتباه نشود: «او را هزار هزار درم سيم مصادره بكرد.» (مجمل التواريخ، به نقل از لغت نامه) و گاه براى مجرد تأكيد: