شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٥ - قصه جوحى و آن كودك كه پيش جنازه پدر خويش نوحه مىكرد
كه نه خوردنى باشد و نه نوشيدنى، نه نان و نه آب، نه هيزم، نه آتش، نه زر، نه سيم، نه بوريا، نه گليم. گفت بابا مگر به خانه ما مىبرندش.» (رساله دلگشا، ص ١٤٤) جوحى: جحا. جحى. بعضى او را شخصيتى واقعى پنداشته و گويند از قبيله فزاره بود و «ابو الغُصن» كنيت داشت و با ابو مسلم خراسانى معاصر. جُحى در حماقت مثل است.
چنان كه گويند: «أحمَقُ مِن جُحى.» (مجمع الامثال ميدانى) و بعضى گويند شخصيتى افسانهاى است و بعضى او را با ملا نصر الدين يكى مىدانند. نام «جحا» در ادبيات منظوم و منثور فارسى فراوان آمده است. قديمترين مأخذ كه نگارنده- با استفاده از شرح نيكلسون- نام «جُحا» را در آن ديده الفهرست ابن نديم است. وى ذيل كتابهايى كه مؤلّف آن معلوم نيست نوادر جحا را آورده است. (الفهرست، ص ٣٧٥) كودكى در پيش تابوت: در هر دو مأخذ، نوحه كننده زن است. ناليدن كودك پيش تابوت از تصرفهاى مولاناست.
زَحير: زشت، بد، تنگ و تاريك.
نشان: اثر. چيزى كه بنماياند آن جا خوردنى است.
معمور: آباد.
كور و كبود: در اين بيت كنايت از تاريك و تنگ ناپسند است.
بىزينهار: كه در آن جاى امان نيست.
نَسَق: نمط، گونه.
مضمون اين بيتها وصف بىايمانان است كه در بيتهاى گذشته بدانها اشارت شد كه چون نور ايمان در دل ندارند دلهاشان تاريك است، و بىبهره از لذتهاى روحانى و خوراكهاى معنوى.
|
روزى بىرنج جو و بىحساب |
كز بهشتت آورد جبريل سيب |
|
|
بلكه رزقى از خداوند بهشت |
بىصداعِ باغبان بىرنجِ كِشت |
|
٢٥٤١- ٢٥٤٠/ ٣
|
زين نمط دارند بر خود صد نشان |
ليك كى بينند آن را طاغيان |
|
|
خانه آن دل كه ماند بىضيا |
از شعاع آفتاب كبريا |
|
|
تنگ و تاريك است چون جانِ جهود |
بىنوا از ذوق سلطانِ وَدود |
|