شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٣ - قصد كردن غزان به كشتن يك مردى تا آن دگر بترسد
قصد كردن غُزان به كشتن يك مردى تا آن دگر بترسد
|
آن غزانِ تُرك خون ريز آمدند |
بهر يغما بر دِهى ناگه زدند |
|
|
دو كس از اعيانِ آن دِه يافتند |
در هلاك آن يكى بشتافتند |
|
|
دست بستندش كه قربانش كنند |
گفت اى شاهان و اركانِ بلند |
|
|
در چَهِ مرگم چرا مىافكنيد |
از چه آخر تشنه خون منيد؟ |
|
|
چيست حكمت چه غرض در كشتنم |
چون چنين درويشم و عريان تنم |
|
|
گفت تا هيبت بر اين يارت زند |
تا بترسد او و زر پيدا كند |
|
|
گفت آخِر او ز من مسكينتر است |
گفت قاصد كرده است، او را زر است |
|
|
گفت چون وهم است ما هر دو يكيم |
در مقام احتمال و در شكيم |
|
|
خود و را بكشيد اوّل اى شهان |
تا بترسم من دهم زر را نشان |
|
|
پس كرمهاى الهى بين كه ما |
آمديم آخر زمان در انتها |
|
|
آخرينِ قرنها پيش از قرون |
در حديث است آخِرون السّابِقُون |
|
|
تا هلاكِ قومِ نوح و قوم هود |
عارضِ رحمت به جان ما نمود |
|
|
كشت ايشان را كه ما ترسيم از او |
ور خود اين بر عكس كردى واى تو |
|
ب ٣٠٤٤- ٣٠٣٢ غُزان: از طايفههاى تركان شرقى كه در آغاز سده ششم هجرى از ما وراء النهر به خراسان آمدند و خراج گزارى ايران را پذيرفتند اما در اثر بد رفتارى عاملان سنجر با آنان، به خراسان تاختند و در سال ٥٤٨ ه. ق پس از اسير كردن سلطان سنجر، بر مرو غارت بردند. سپس رو به نيشابور آوردند. و آن شهر را نيز غارت كردند و مردم آن را كشتند و خرابى بسيار به بار آوردند. گروهى از علماى اسلام از جمله مُحمّدِ يَحيى را به قتل رساندند. برخى قصيدههاى خاقانى و انورى اندكى از فجايع آنان را حكايت مىكند.
داستانى كه مولانا آورده است نزديك است به جملهاى كه سعدى از گفته قاضى