شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٦ - تتمه اعتماد آن مغرور بر تملق خرس
تتمّه اعتماد آن مغرور بر تملّق خرس
|
شخص خفت و خرس مىراندش مگس |
وز ستيز آمد مگس زو باز پس |
|
|
چند بارش راند از روى جوان |
آن مگس زو باز مىآمد دوان |
|
|
خشمگين شد با مگس خرس و برفت |
بر گرفت از كوه سنگى سخت زفت |
|
|
سنگ آورد و مگس را ديد باز |
بر رخ خفته گرفته جاىِ ساز |
|
|
بر گرفت آن آسيا سنگ و بزد |
بر مگس تا آن مگس واپس خزد |
|
|
سنگ روى خفته را خشخاش كرد |
اين مثل بر جمله عالم فاش كرد |
|
|
مِهر ابله مهرِ خرس آمد يقين |
كين او مهر است و مهر اوست كين |
|
|
عهد او سُست است و ويران و ضعيف |
گفتِ او زَفت و وفاى او نحيف |
|
|
گر خورد سوگند هم باور مكن |
بشكند سوگند، مردِ كژ سخن |
|
|
چون كه بىسوگند گفتش بُد دروغ |
تو ميفت از مكر و سوگندش به دوغ |
|
|
نفسِ او مير است و عقل او اسير |
صد هزاران مصحفش خود خورده گير |
|
|
چون كه بىسوگند پيمان بشكند |
گر خورد سوگند هم آن بشكند |
|
|
ز آن كه نفس آشفتهتر گردد از آن |
كه كنى بندش به سوگند گران |
|
|
چون اسيرى بند بر حاكم نهد |
حاكم آن را بر درد بيرون جهد |
|
|
بر سرش كوبد ز خشم آن بند را |
مىزند بر روى او سوگند را |
|
|
تو ز أوفُوا بِالعُقُودَش دست شو |
احفَظُوا ايمانَكُم با او مگو |
|
|
و آن كه حق را ساخت در پيمان سند |
تن كند چون تار و گرد او تند |
|
ب ٢١٢٩- ٢١١٣ زو: زود.
|
دل بخواهد پا در آيد زو به رقص |
يا گريزد سوى افزونى ز نقص |
|
٣٥٦٩/ ١