شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢٤ - طعن زدن بيگانه در شيخ و جواب گفتن مريد شيخ او را
طعن زدن بيگانه در شيخ و جواب گفتن مُريدِ شيخ او را
|
آن يكى شيخ را تهمت نهاد |
كو بَد است و نيست بر راهِ رشاد |
|
|
شارب خمر است و سالوس و خبيث |
مر مُريدان را كجا باشد مُغيث |
|
|
آن يكى گفتش ادب را هوش دار |
خُرد نبود اين چنين ظن بر كبار |
|
|
دور از او و دور از آن اوصافِ او |
كه ز سيلى تيره گردد صاف او |
|
|
اين چنين بهتان منه بر اهلِ حق |
كين خيال توست، بر گردان ورق |
|
|
اين نباشد ور بود اى مرغ خاك |
بحر قلزم را ز مردارى چه باك؟ |
|
|
نيست دُونَ القُلَّتين و حوضِ خُرد |
كه تواند قطرهايش از كار بُرد |
|
ب ٣٢٩٥- ٣٢٨٩ بر راه رشاد نبودن: گمراه بودن.
سالوس: فريب كار، شيّاد.
مُغيث: (اسم فاعل از اغاثه) فريادرس.
هوش داشتن: مواظب بودن.
صاف: صافى، پاك. (درياى صافى وجود او با پليدى چنين تهمتها ناپاك نشود.) بُهتان: تهمت، افترا.
ورق بر گرداندن: كنايت از به گونهاى ديگر انديشيدن.
مرغ خاك: مرغى كه در آب نتواند رفت.
بَحرِ قُلزُم: درياى سرخ، و به مناسبت بندرى كه به همين نام در كنار آن قرار دارد، دريا را نيز «قلزم» گفتهاند. واژه قلزم از يونانى گرفته شده است، درياى قلزم در غرب شبه جزيره عربستان است. از جنوب به خليج عدن و درياى هند پيوسته، و از شمال به وسيله تُرعه سوئز به درياى مديترانه متصل است. و در اينجا از بحر قلزم مطلق «دريا» مقصود است.
دُونَ القُلَّتَين: كمتر از دو قلّه. قلّه را ابن اثير «حُبّ بزرگ» معنى كرده است. (نهايه) و در