شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦٠ - عذر گفتن فقير به شيخ
عذر گفتن فقير به شيخ
|
پس فقير آن شيخ را احوال گفت |
عذر را با آن غرامت كرد جفت |
|
|
مر سؤال شيخ را داد او جواب |
چون جوابات خضر خوب و صواب |
|
|
آن جواباتِ سؤالاتِ كليم |
كِش خضر بنمود از ربِّ عليم |
|
|
گشت مشكلهاش حل، و افزون زياد |
از پى هر مشكلش مفتاح داد |
|
|
از خضر درويش هم ميراث داشت |
در جواب شيخ همّت بر گماشت |
|
ب ٣٥١٦- ٣٥١٢ احوال گفتن: حقيقت حال را بيان داشتن.
غَرامت: در لغت به معنى تاوان دادن است، و در اين بيت كنايت از اعتراض صوفيان بر «خوردن بسيار» و «گفتن بسيار» كه بر آن تشنيع كردند.
عذر را با غرامت جفت كردن: كنايت از رد كردن اتهام، با نمودن سرِّ كار خويش تا حقيقت بر منكران آشكار گردد. چنان كه تفصيل آن در بيتهاى بعد خواهد آمد.
|
گفت راه اوسط ار چه حكمت است |
ليك اوسط نيز هم با نسبت است |
|
|
آب جو نسبت به اشتر هست كم |
ليك باشد موش را آن همچو يَم |
|
|
هر كه را باشد وظيفه چار نان |
دو خورد يا سه خورد، هست اوسط آن |
|
|
ور خورد هر چار دور از اوسط است |
او اسير حرص مانند بط است |
|
|
هر كه او را اشتها ده نان بود |
شش خورد مىدان كه اوسط آن بود |
|
|
چون مرا پنجاه نان هست اشتها |
مر تو را شش گرده، هم دستيم نى |
|
|
تو به ده ركعت نماز آيى ملول |
من به پانصد در نيايم در نُحول[١] |
|
|
آن يكى تا كعبه حافى مىرود |
وين يكى تا مسجد از خود مىشود |
|
|
آن يكى در پاكبازى جان بداد |
وين يكى جان كند تا يك نان بداد |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: خمول