شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦١ - عذر گفتن فقير به شيخ
|
اين وسط در با نهايت مىرود |
كه مر آن را اوّل و آخر بود |
|
|
اوّل و آخر ببايد تا در آن |
در تصوّر گنجد اوسط يا ميان |
|
|
بىنهايت چون ندارد دو طرف |
كى بود او را ميانه مُنصرَف |
|
|
اوّل و آخر نشانش كس نداد |
گفت لَو كانَ لَهُ البَحرُ مِداد |
|
|
هفت دريا گر شود كلّى مدِيد |
نيست مر پايان شدن را هيچ اميد |
|
|
باغ و بيشه گر شود يك سر قلم |
زين سخن هرگز نگردد هيچ كم |
|
|
آن همه حبر و قلم فانى شود |
وين حديث بىعدد باقى بود |
|
|
حالت من خواب را ماند گهى |
خواب پندارد مر آن را گُمرهى |
|
|
چشم من خفته دلم بيدار دان |
شكل بىكارِ مرا بر كار دان |
|
ب ٣٥٣٤- ٣٥١٧ آب جو و اشتر: نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٤٢٢/ ٢ يَم: دريا.
وَظيفَه: مقرّرى.
هم دست: همانند، مساوى.
نُحول: لاغرى، بيمارى، و لاغر شدن از بيمارى.
حافِى: پا برهنه.
از خود شدن: از پا در آمدن.
با نهايت: محدود.
مُنصرَف: جاى باز گشت، جاى رفت و برگشت.
|
كف همىبينى روانه هر طرف |
كفّ بىدريا ندارد مُنصَرَف |
|
١٠٣٠/ ٥ (چون چيزى را آغاز و انجام نباشد ميانهاى براى آن نيست تا از آن، به دو طرف آغاز و پايان باز گشت.) اول و آخر ...: كسى نشان اول و آخر بىنهايت را نداد. بىنهايت اول و آخر ندارد.
لَو كانَ: مأخوذ است از آيه «قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي: بگو اگر دريا مداد شود كلمات پروردگار مرا، همانا دريا پايان يابد پيش از