شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦٧ - عذر گفتن فقير به شيخ
|
ور بكردى نيز از بهرِ گلو |
آن گلو از نورِ حق دارد غُلو |
|
|
در حق او خوردِ نان و شهد و شير |
به ز چلّه وز سه روزه صد فقير |
|
|
نور مىنوشد مگو نان مىخورد |
لاله مىكارد به صورت مىچرد |
|
٢٧٠٦- ٢٧٠٣/ ٥ شيخ: ممكن است درويشِ مورد بحث باشد يا يكى از مشايخ بزرگ. و مقصود اين است كه گاه كردار، دليل راستى گفتار است، چنان كه در بيتهاى بعد با تفصيل بيشتر خواهد آمد.
گوهر معقول: ظاهر لفظ اين است كه آن چه خورده بود قى كرد و خوردهها بدل به دُر شد.
چنان كه در مطاوى برخى بيتها آمده است، غذايى كه شيخ (ولى حق) مىخورد به عقل و جان بدل مىشود. در اين بيتها گويد شيخ عقل و جان را كه گوهر معقول بود به محسوس تبديل كرد تا مرد نادان ببيند و عبرت گيرد.
صوفيان درويش را پر خوار، پر گو، و پر خواب مىپنداشتند، و بر گفتن، خفتن، و خوردن او انگشت مىگذاشتند. شكايت پيش شيخ مىبرند، شيخ با آن كه مقام صوفى را مىداند براى آگاه ساختن شكوه كنندگان درويش را مىگويد در كارها اندازه نگاه دار، و حد وسط را از نظر دور مدار كه «خَيرُ الأُمورِ أوسَطُها.» درويش در پاسخ گويد وسط امرى نسبى است نيز متعلّق به محدود است، و نامحدود را آغاز و انجام و ميانه نيست، چنان كه كلمات اللَّه را نهايت نباشد. و از اين سخن قصدش اين است كه من چون ديگران نيستم من به خدا پيوستهام و در او فانى شدهام، و چون چنين است در آن چه كنم و گويم مرا با ديگران قياس نبايد كرد.
آنان كه تنها براى پرورش جسم مىخورند، همان به كه دهان ببندند و چيزى نگويند.
و آن كه لقمه در وى به نور مبدل مىشود بگذار تا هر چه خواهد خورد كه او را حلال باشد.