شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٥ - بيان حال خود پرستان و ناشكران در نعمت وجود انبيا و اوليا
بيان حال خود پرستان و ناشكران در نعمتِ وجود انبيا و اوليا عليهم السّلام
|
هر كه ز يشان گفت از عيب و گناه |
وز دل چون سنگ وز جان سياه |
|
|
وز سبك دارىِ فرمانهاىِ او |
وز فراغت از غم فرداى او |
|
|
وز هوس وز عشقِ اين دنياىِ دون |
چون زنان مر نفس را بودن زبون |
|
|
و آن فرار از نكتههاى ناصحان |
و آن رميدن از لِقاى صالحان |
|
|
با دل و با اهل دل بيگانگى |
با شهان تزوير و روبه شانگى |
|
|
سير چشمان را گدا پنداشتن |
از حسدشان خُفيه دشمن داشتن |
|
|
گر پذيرد چيز تو گويى گداست |
ور نه گويى زرق و مكر است و دغاست |
|
|
گر در آميزد تو گويى طامع است |
ور نه گويى در تكبّر مولَع است |
|
|
يا منافق وار عذر آرى كه من |
ماندهام در نفقه فرزند و زن |
|
|
نه مرا پرواى سر خاريدن است |
نه مرا پرواى دين ورزيدن است |
|
|
اى فلان ما را به همّت ياد دار |
تا شويم از اوليا پايان كار |
|
|
اين سخن نى هم ز درد و سوز گفت |
خوابناكى هرزه گفت و باز خفت |
|
|
هيچ چاره نيست از قوتِ عيال |
از بُن دندان كنم كسب حلال |
|
|
چه حلال اى گشته از اهلِ ضَلال |
غير خون تو نمىبينم حلال |
|
|
از خدا چارهستش و از قوت نى |
چارهاش است از دين و از طاغوت نى |
|
ب ٣٠٥٩- ٣٠٤٥ هر كه ز يشان: «ايشان» مقصود پيمبران يا اولياست.
سبك دارى: ارزش ننهادن، بىاهميت فرض كردن.
او: مرجع هر دو ضمير را مىتوان «خدا» گرفت و مىتوان ضمير دوم را به «بنده» ارجاع داد، هر چند در لفظ نيامده است.
لقاى صالحان: ديدار خاصان خدا و از آنان پند نيوشيدن.