شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٣ - دوم بار در سخن كشيدن سايل آن بزرگ را تا حال او معلومتر گردد
|
دانش من جوهر آمد نه عرض |
اين بهايى نيست بهرِ هر غرض |
|
|
كانِ قندم نيستانِ شكّرم |
هم ز من مىرويد و من مىخورم |
|
|
علم تقليدى و تعليمى است آن |
كز نفورِ مستمع دارد فغان |
|
|
چون پى دانه نه بهر روشنى است |
همچو طالب علم دنياى دنى است |
|
|
طالب علم است بهر عام و خاص |
نه كه تا يابد از اين عالم خلاص |
|
|
همچو موشى هر طرف سوراخ كرد |
چون كه نورش راند از دَر گفت بَرد |
|
|
چون كه سوى دشت و نورش ره نبود |
هم در آن ظلمات جهدى مىنمود |
|
|
گر خدايش پَر دهد پَرِّ خرد |
برهد از موشى و چون مرغان پرد |
|
|
ور نجويد پَر بماند زيرِ خاك |
نااميد از رفتن راه سماك |
|
|
علم گفتارى كه آن بىجان بود |
عاشق روى خريداران بود |
|
|
گر چه باشد وقت بحث علم زفت |
چون خريدارش نباشد مُرد و رفت |
|
ب ٢٤٢٥- ٢٤١٤ عسس: جمع عاس: شبگرد، حارس. و اسم جمع نيز گفتهاند. عسس استعارت از رتبتهاى دنيوى است كه انسان ضعيف را به سوى خود مىكشاند، و خردمندان را مىرماند.
در خانه شدن: كنايت از سر باز زدن و نپذيرفتن مقام.
جوهر: (اصطلاح منطقى) در تعريف آن گفتهاند: آن چه به خود پايد، آن چه قائم به خود باشد. مقابل عرض.
عَرَض: آن چه وجودش وابسته به وجود غير است. در اينجا مقصود از دانشى كه جوهر است، علم لدنى است، كه از جانب حق افاضه شده باشد، علمى كه اكتسابى نباشد.
بَهايى: فروختنى، و در اين بيت مقصود عرضه كردن علم و در معرض ديدِ مردم نهادن است.
علم تقليدى: علمى كه در جان جاى نگيرد، علمى كه مجرد فرا گيرى اصطلاحات باشد، علمى كه روشنى درونى نبخشد.
علم تعليمى: يا علم كسبى علمى است كه از طريق آموختن حاصل مىشود.
نُفور: رميدن.
دانه: استعارت از متاع دنيا.