شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٢ - دانستن پيغامبر
|
زين خرد جاهل همىبايد شدن |
دست در ديوانگى بايد زدن |
|
|
هر چه بينى سودِ خود ز آن مىگريز |
زهر نوش و آبِ حيوان را بريز |
|
|
هر كه بستايد تو را دشنام ده |
سود و سرمايه به مفلس وام ده |
|
|
ايمنى بگذار و جاى خوف باش |
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش |
|
|
آزمودم عقل دور انديش را |
بعد از اين ديوانه سازم خويش را |
|
ب ٢٣٢٠- ٢٣٠٨ حادث: (مقابل قديم) نو پديد آمده.
عابث: بازى كننده، بازيگر، از آن جهت كه عنكبوت به هنگام تار تنيدن معلق مىزند و بالا و پايين مىرود.
سست حال: (صفت چوب) فرسوده، پوسيده.
ماهيّت: (مركب از ما: چيست؟+ هى+ ئيت مصدرى) چيست آن، حقيقت، جنس و فصل.
نمودن: نشان دادن. رنگها نمودن: جلوههاى گونهگون نشان دادن.
حقيقت و جوهر عقل را با حواس ظاهرى نمىتوان دريافت ليكن آثار آن را با حواس درك توان نمود.
|
عقل پنهان است و ظاهر عالَمى |
صورتِ ما موج و يا از وى نَمى |
|
|
هر چه صورت مىوسيلت سازدش |
ز آن وسيلت بحر دور اندازدش |
|
١١١٣- ١١١٢/ ١ از مَلَك بالاست: عقل صادر اول است و عنصر اعظم، و نخست چيزى است كه آفريده شد و آن جوهر قدسى است.
مگس پر: استعارت از دارنده ادراك ضعيف.
نشسته: كنايت از بسنده كرده (دل خوش)، در پى طلب نبوده.
دست در ديوانگى زدن: عقل ظاهرى را رها كردن، اعتنا نكردن بدان چه فلسفى مىپندارد به وسيله آن حقايق را مىتوان شناخت.
|
باز ديوانه شدم من اى طبيب |
باز سودايى شدم من اى حبيب |
|
|
حلقههاى سلسله تو ذو فنون |
هر يكى حلقه دهد ديگر جنون |
|