شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٧ - سخن گفتن به زبان حال و فهم كردن آن
سخن گفتن به زبان حال و فهم كردن آن
|
ماجراى شمع با پروانه تو |
بشنو و معنى گزين ز افسانه تو |
|
|
گر چه گفتى نيست سِرِّ گفت هست |
هين به بالا پر مپر چون جغد پست |
|
|
گفت در شطرنج كين خانه رُخ است |
گفت خانه از كجاش آمد به دست |
|
|
خانه را بخريد يا ميراث يافت |
فرّخ آن كس كو سوى معنى شتافت |
|
|
گفت نحوى زيد عَمراً قَد ضَرَب |
گفت چونش كرد بىجرمى ادب |
|
|
عَمرو را جُرمش چه بُد كآن زيدِ خام |
بىگنه او را بزد همچون غلام |
|
|
گفت اين پيمانه معنى بود |
گندمى بستان كه پيمانه است رد |
|
|
زيد و عَمرو از بهر اعراب است و ساز |
گر دروغ است آن تو با اعراب ساز |
|
|
گفت نى من آن ندانم عَمرو را |
زيد چون زد بىگناه و بىخطا |
|
|
گفت از ناچار و لاغى بر گشود |
عَمرو يك واوِ فزون دزديده بود |
|
|
زيد واقف گشت دزدش را بزد |
چون كه از حد بُرد او را حد سزد |
|
ب ٣٦٢١- ٣٦١١ ماجراى شمع و پروانه: همچون ماجراى گل و بلبل در نظم فارسى شهرت فراوان دارد.
سرِّ گفت: معنيى كه سراينده يا آورنده داستان در نظر دارد.
به بالا پريدن: استعارت از گرفتن معنى، و توجه نداشتن به لفظ.
رُخ: يكى از مهرههاى شطرنج.
زَيدٌ عَمراً قَد ضَرَب: (جمله اسميه) زيد عمرو را به تحقيق زد.
گندم ستدن و پيمانه رد كردن: نظير مغز را برداشتن و پوست را گذاشتن. (به معنى بنگر و از لفظ بگذر.) اعراب: ظاهر كردن حركت رفع، نصب، يا جر بر حسب اقتضاى عامل، در حرف آخر اسم معرب.