شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١١ - كرامات ابراهيم ادهم بر لب دريا
|
هين نگه دار اى دل انديشه خو |
دل ز انديشه بدى در پيشِ او |
|
٣٠٢٩- ٣٠٢٨/ ١
|
شيخ سوزن زود در دريا فكند |
خواست سوزن را به آواز بلند |
|
|
صد هزاران ماهى اللّهيى |
سوزن زر در لب هر ماهيى |
|
|
سر بر آوردند از درياى حق |
كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق |
|
|
رو بدو كرد و بگفتش اى امير |
ملك دل به يا چنان مُلكِ حقير |
|
|
اين نشان ظاهر است اين هيچ نيست |
تا به باطن در روى بينى تو بيست |
|
|
سوى شهر از باغ شاخى آورند |
باغ و بستان را كجا آن جا بَرند |
|
|
خاصه باغى كين فلك يك برگ اوست |
بلكه آن مغز است و اين عالم چو پوست |
|
|
بر نمىدارى سوى آن باغ گام |
بوى افزون جوى و كن دفعِ زكام |
|
|
تا كه آن بو جاذبِ جانت شود |
تا كه آن بو نورِ چشمانت شود |
|
|
گفت يوسف ابنِ يعقوبِ نبى |
بهرِ بو القُوا عَلى وَجهِ ابى |
|
|
بهر اين بو گفت احمد در عِظات |
دايما قُرَّةُ عَينِى فِى الصَّلاة |
|
ب ٣٢٢١- ٣٢١١ اللّهى: منسوب به اللّه. ماهيان و ديگر جانداران و همه موجودات مسخّر فرمان حقاند.
بعض شارحان «ماهيان اللّهى» را «ماهيان درياى غيب و عالم معنى» گرفتهاند، و بعضى «فرشتگان» نوشتهاند. مىتوان گفت در اثر تصرف شيخ، پرسنده به عالمى ديگر رفته و حقيقتى را جز آن چه در ظاهر است ديده و دريا و ماهيان الهى را در آن حالت مشاهده كرده است.
القُوا عَلى وَجهِ ابى: بيفكنيد بر چهره پدرم. مأخوذ است از قرآن كريم كه چون برادران، يوسف را شناختند، از آن چه در حق او كرده بودند پشيمان شدند و عذر خواستند.
يوسف گفت «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً: اين پيراهن مرا ببريد و بر روى پدر افكنيد و باز گردد بينا.» (يوسف، ٩٣) عِظات: جمع عظه: پند.
قُرَّةُ عَينِى فِى الصَّلاة: مأخوذ است از حديث «حُبِّبَ إلَيَّ النِّساءُ وَ الطِّيبُ وَ جُعِلَ قرَّةُ عَينِى فِى الصَّلاةِ: زنان و بوى خوش نزد من دوست داشتنى شده است و روشنايى ديده من در