شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٢ - كرامات ابراهيم ادهم بر لب دريا
نماز قرار گرفته است.» (مسند احمد، ج ٣، ص ١٢٨) و در خصال صدوق از انس بن مالك از رسول ٦ روايت است كه «حُبِّبَ إلَيَّ مِنَ الدُّنيا ثَلاثُ النِّساء و الطِّيب و قرّةُ عَينى فى الصَّلاة.» (خصال، ج ١، ص ١٨٣؛ بحار الانوار، ج ٧٣، ص ١٤١) در حديث آمده است كه «نماز معراج مؤمن است، و آن كه به نماز ايستد، به خدا نزديك شده است.» هجويرى را در اين باره تعبيرى لطيف است: «رسول ٦ گفت جُعِلَت قُرَّةُ عَينِى فِى الصَّلاةِ: روشنايى چشم من اندر نماز نهادهاند، يعنى همه راحت من اندر نماز است. از آن چه مشرب اهل استقامت اندر نماز بود. و آن چنان بود كه چون رسول ٦ را به معراج بردند به محل قرب رسانيدند، نَفسش از كَون گسسته شد. بدان درجه رسيد كه دلش بود. نفس به درجه دل رسيد و دل به درجه جان، و جان به محل سِر، و سر از درجات فانى گشت، و از مقامات محو شد و از نشانيها بىنشان ماند، و اندر مشاهدت از مشاهدت غايب شد، و از مغايبت برميد. شربِ انسانى متلاشى شد، مادت نفسانى بسوخت، قوّت طبيعى نيست گشت، شواهد ربّانى اندر ولايت خود از خود به خود نماند، معنى به معنى رسيد، و اندر كشف لَم يَزَل محو شد، بىاختيار خود به تشوّقى اختيار كرد گفت بار خدايا مرا بدان سراى بلا باز مبر، و اندر بند طبع و هوى مفكن! فرمان آمد كه حكم ما چنين است كه باز گردى با دنيا، مر اقامت شرع را تا تو را اينجا آن چه بدادهايم آن جا هم بدهيم. چون به دنيا باز آمد هر گاه كه دلش مشتاق آن مقام مُعَلّى و معالى گشتى گفتى أرِحنا يا بِلال بالصَّلاة. پس هر نمازى وى را معراجى بودى و قربتى.
خلق و را اندر نماز ديدى جان وى اندر نماز بودى و دلش اندر نياز، و سرش اندر پرواز و نفسش اندر گداز، تا قُرَّةُ عَينِى وى نماز شدى، تنش اندر مُلك بودى، جان اندر ملكوت تنش انسى بود و جانش اندر محل انس.» (كشف المحجوب، ص ٣٨٩- ٣٩٠) آنان كه به نعمتهاى اين جهان بسنده كردهاند، از آن است كه از نعمتهاى آن جهان ناآگاهاند نمىدانند آن چه در اين جهان است نمونه خردى است از آن چه در آن جهان است.
|
پنج حس با همدگر پيوستهاند |
رُسته اين هر پنج از اصلى بلند |
|
|
قُوَّتِ يك، قُوَّتِ باقى شود |
ما بقى را هر يكى ساقى شود |
|
|
ديدنِ ديده فزايد عشق را |
عشق در ديده فزايد صدق را |
|