شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤٦ - كشيدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود
كشيدن موش مهار شتر را و مُعجِب شدن موش در خود
|
موشكى در كف مَهار اشترى |
در ربود و شد روان او از مرى |
|
|
اشتر از چُستى كه با او شد روان |
موش غرّه شد كه هستم پهلوان |
|
|
بر شتر زد پرتوِ انديشهاش |
گفت بنمايم تو را تو باش خوش |
|
|
تا بيامد بر لب جوى بزرگ |
كاندرو گشتى زبون پيلِ سترگ |
|
|
موش آن جا ايستاد و خشك گشت |
گفت اشتر اى رفيق كوه و دشت |
|
|
اين توقف چيست؟ حيرانى چرا؟ |
پا بنه مردانه اندر جو در آ |
|
|
تو قلاوزى و پيش آهنگِ من |
در ميان ره مباش و تن مزن |
|
|
گفت اين آب شگرف است و عميق |
من همىترسم ز غرقاب اى رفيق |
|
|
گفت اشتر تا ببينم حدِّ آب |
پا در او بنهاد آن اشتر شتاب |
|
|
گفت تا زانوست آب اى كور موش |
از چه حيران گشتى و رفتى ز هوش |
|
|
گفت مور توست و ما را اژدهاست |
كه ز زانو تا به زانو فرقهاست |
|
|
گر تو را تا زانو است اى پر هنر |
مر مرا صد گز گذشت از فرقِ سر |
|
|
گفت گستاخى مكن بار دگر |
تا نسوزد جسم و جانت زين شرر |
|
|
تو مرى با مثلِ خود موشان بكن |
با شتر مر موش را نبود سخن |
|
|
گفت توبه كردم از بهر خدا |
بگذران زين آبِ مُهلك مر مرا |
|
|
رحم آمد مر شتر را گفت هين |
بَر جه و بر كودبان من نشين |
|
|
اين گذشتن شد مسلّم مر مرا |
بگذرانم صد هزاران چون تو را |
|
ب ٣٤٣٨- ٣٤٢٢ كشيدن موش: مأخذ آن داستانى است كه در مقالات شمس آمده است: «موشى مهار اشترى به دندان گرفت و روان شد. اشتر از غصّه آن كه با خداوند خود حرونى كرده بود، منقاد موش شد از ستيزه خداوند. موش پنداشت كه از قوّت دست اوست. پرتو آن