شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٥ - باز جواب گفتن ابليس معاويه را
|
هر كجا بينم نهال ميوهدار |
تربيتها مىكنم من دايهوار |
|
|
هر كجا بينم درخت تلخ و خشك |
مىبُرم من تا رهد از پُشك مُشك |
|
|
خشك گويد باغبان را كاى فتَى |
مر مرا چه مىبُرى سَر بىخطا |
|
|
باغبان گويد خمش اى زشت خو |
بس نباشد خشكى تو جُرم تو؟ |
|
|
خشك گويد راستم من كژ نيَم |
تو چرا بىجُرم مىبُرّى پيَم |
|
|
باغبان گويد اگر مسعوديى |
كاشكى كژ بوديى تَر بوديى |
|
|
جاذب آب حياتى گشتيى |
اندر آب زندگى آغشتيى |
|
|
تخم تو بَد بوده است و اصلِ تو |
با درخت خوش نبوده وصلِ تو |
|
|
شاخ تلخ ار با خوشى وصلت كند |
آن خوشى اندر نهادش بر زند |
|
ب ٢٦٨٥- ٢٦٧٥ غَمّاز: در لغت به معنى سخن چين و نمّام است. ليكن به معنى منعكس كننده و شفاف نيز آمده است:
|
آينهات دانى چرا غمّاز نيست |
ز آن كه زنگار از رُخش ممتاز نيست |
|
٣٤/ ١ اهل: در خور، سزاوار.
پُشك: پشكل.
|
گفت جايش را بروب از سنگ و پُشك |
ور بود تَر ريز بر وى خاكِ خشك |
|
٢١٤/ ٢ مُشك از پُشك رهيدن: كنايت از سره از ناسره پديد شدن، سعيد از شقى شناخته شدن.
مسعودى: كنايت از كار آمد، خوش.
جاذب: كشنده.
وصلت كردن: پيوند شدن.
بر زدن: اثر كردن، دگرگونى در آن پديد آوردن.
مضمون اين بيتها كه از زبان ابليس سروده شد، بر اساس عقيدت اشعريان است كه سعادت و شقاوت ذاتى است. ابليس گويد من در راهنمايى يا گمراهى مردمان دخالتى ندارم. بلكه با وسوسه خود درون آنان را آشكار مىسازم. باغبان درختى را پيوند مىزند