شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٠ - قصه منافقان و مسجد ضرار ساختن ايشان
قصّه منافقان و مسجد ضِرار ساختن ايشان
|
يك مثال ديگر اندر كژ روى |
شايد ار از نقل قرآن بشنوى |
|
|
اين چنين كژ بازيى در جفت و طاق |
با نبى مىباختند اهل نفاق |
|
|
كز براى عِزِّ دين احمدى |
مسجدى سازيم و بود آن مرتدى |
|
|
اين چنين كژ بازيى مىباختند |
مسجدى جز مسجد او ساختند |
|
|
سقف و فرش و قُبّهاش آراسته |
ليك تفريق جماعت خواسته |
|
|
نزد پيغمبر به لابه آمدند |
همچو اشتر پيش او زانو زدند |
|
|
كاى رسول حق براى مُحسِنى |
سوى آن مسجد قدم رنجه كنى |
|
|
تا مبارك گردد از اقدامِ تو |
تا قيامت تازه بادا نامِ تو |
|
|
مسجد روز گِل است و روز ابر |
مسجد روز ضرورت وقت فقر |
|
|
تا غريبى يابد آن جا خير و جا |
تا فراوان گردد اين خدمت سرا |
|
|
تا شعارِ دين شود بسيار و پُر |
ز آن كه با ياران شود خوش كارِ مُر |
|
|
ساعتى آن جايگه تشريف دِه |
تزكيهمان كن ز ما تعريف ده |
|
|
مسجد و اصحابِ مسجد را نواز |
تو مهى ما شب، دمى با ما بساز |
|
|
تا شود شب از جمالت همچو روز |
از جمالت آفتاب جان فروز |
|
ب ٢٨٢٤- ٢٨١١ قصّه منافقان: اين حادثه در سال نهم از هجرت رخ داد. هنگامى كه رسول ٦ آماده غزوه تبوك مىشد، جمعى نزد او آمدند و گفتند ما مسجدى ساختهايم و از شما مىخواهيم قدم رنجه دارى، و در مسجد ما نماز گزارى اين مسجد را ساختهايم تا مستمندان و در راه ماندگان بدان پناه برند. رسول فرمود اكنون براى رفتن به جنگ تبوك آماده مىشويم، پس از باز گشت اگر خدا خواهد، خواهم آمد. و اينان دوازده تن از منافقان بودند كه با ابو عامر راهب سر و سرّى داشتند. اين ابو عامر پدر حنظله غَسيلُ