شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٥ - به حيلت در سخن آوردن سايل آن بزرگ را كه خود را ديوانه ساخته بود
به حيلت در سخن آوردن سايل آن بزرگ را كه خود را ديوانه ساخته بود
|
آن يكى مىگفت خواهم عاقلى |
مشورت آرم بدو در مشكلى |
|
|
آن يكى گفتش كه اندر شهر ما |
نيست عاقل جز كه آن مجنوننما |
|
|
بر نيى گشته سواره نك فلان |
مىدواند در ميان كودكان |
|
|
صاحب راى است و آتش پارهاى |
آسمان قدر است و اختر بارهاى |
|
|
فرّ او كرّ و بيان را جان شده است |
او در اين ديوانگى پنهان شده است |
|
ب ٢٣٣٠- ٢٣٢٦ اين داستان در بسيارى از مأخذها آمده است. مرحوم فروزانفر آن را از عقد الفريد، ربيع الابرار، اسكندر نامه، و جوامع الحكايات آورده و به بستان العارفين اشارت كرده است. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٧٠- ٧٢) در اينجا آن چه را انقروى از كتاب اخير نقل كرده مىآوريم. ابو اللَّيث در بستان العارفين آرد: «در حديث است كه مردى از بنى اسرائيل گفت زن نكنم تا با خردمندى راى زنم، و عزم كرد تا با نخستين كس كه فردا بيند راى زند و به گفته او كار كند. چون بامداد از خانه به در شد ديوانهاى را ديد بر نى سوار، از اين پيش آمد غمگين گشت و چاره نداشت پيش او رفت. ديوانه گفت: هش دار تا اسبم تو را لگد نزند. مرد گفت: اسبت را نگاه دار تا از تو چيزى بپرسم. ديوانه بايستاد.
مرد گفت: خواهم زن بگيرم، چه كنم؟ گفت: زنان بر سه قسماند: يكى تو راست و يكى بر توست و يكى نه تو راست و نه بر توست. بپاى تا اسبم تو را لگد نزند! و برفت. مرد گفت:
اسب خود را باز دار و نزديك او رفت و گفت: اين سخن كه گفتى تفسير كن. چه، من معنى گفته تو را ندانستم. گفت آن كه از آن توست، دوشيزه است. تو را دوست دارد و جز تو كسى را نشناسد. اما آن كه بر توست زنى است كه او را فرزندى بود مال تو خورد و بر شوى نخست گريد. اما آن كه نه تو راست نه بر توست، زنى است كه از شوى نخست فرزند ندارد. اگر تو او را بهتر از شوى نخست باشى از آن توست و گر نه نه. مرد گفت: سخن تو