شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٧ - به حيلت در سخن آوردن سايل آن بزرگ را كه خود را ديوانه ساخته بود
هر گليمى را كَليمى در بر است: چنان كه در حديث است «رُبَّ أشعَثٍ أغبَرٍ ذِى طِمرَينِ مُدفَعٍ بالابواب لَو أقسَمَ عَلَى اللَّه لابرّه» (امالى طوسى، ج ٢، ص ٤٣؛ بحار الانوار، ج ٧٢، ص ١٤٣) «چون فاروق اويس را ديد گليمى شترى پوشيده و سر و پاى برهنه و توانگرى هژده هزار عالم در تحت آن گليم.» (تذكرة الأولياء، ص ٢٢) چنان كه گفته شد اولياى خدا تا توانند مردم را راهنمايى مىكنند، ليكن گاه براى آسوده شدن از زحمت نادانان، خود را مجنون وا مىنمايند. در اين حالت تنها كسانى توانند آنان را شناخت كه توفيقى رفيقشان شده باشد. پس آنان را كه به ظاهر افتاده و ژنده پوشاند خوار نبايد شمرد چرا كه بود وليى از اولياى خدا باشد. ليكن آگاه بايد بود تا هر دعويدارى ولى پنداشته نشود.
|
چون دو چشم دل ندارى اى عنود |
كه نمىدانى تو هيزم را ز عود |
|
|
چون كه گنجى هست در عالم مرنج |
هيچ ويران را مدان خالى ز گنج |
|
٢١٥٣- ٢١٥٢/ ٢ و در بيتهاى زير راه شناختن ولى را نشان مىدهد.
|
مر ولى را هم ولى شُهره كند |
هر كه را او خواست با بهره كند |
|
|
كس نداند از خرد او را شناخت |
چون كه او مر خويش را ديوانه ساخت |
|
|
چون بدزدد دزدِ بينايى ز كور |
هيچ يابد دزد را او در عبور |
|
|
كور نشناسد كه دزد او كه بود |
گر چه خود بر وى زند دزدِ عنود |
|
|
چون گزد سگ كورِ صاحب ژنده را |
كى شناسد آن سگ درّنده را |
|
ب ٢٣٤١- ٢٣٣٧ اولياى خدا يكى پس از ديگرى هر يك با نصّ يا اشارت ولى سابق جايگزين او مىگردند. ولى كه خود داراى عقل به كمال است، آن را كه لايق داند به ارشاد و دستگيرى طالبان مىگمارد. مثال مدعيان ارشاد و مثال مردم نادان چون دزد بينا و راهگذر كور است يا سگ درنده و گداى كور صاحب ژنده، كه در داستان آينده بدان اشارت مىفرمايد. براى يافتن ولى كامل و در نيفتادن به دام مدعى جاهل بايد در طلب بود. مقام هر ولى را وليى مانند او شناسد. از اين رو، اوليا يكى پس از ديگرى با اشارت و نص ولى پيشين بر مسند ولايت مىنشينند.