شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٧ - بيان حال خود پرستان و ناشكران در نعمت وجود انبيا و اوليا
|
فإِن كُنتَ سِكِّيتاً يَقُولُون أبكَمٌ |
وَ أن كُنتَ مَنطِيقاً يَقُولُون مُكثِرٌ |
|
|
وَ إن كُنتَ صَوّاماً وَ فِى اللَّيلِ قائِماً |
يَقُولُونَ زَرّاقٌ يُرائى وَ يَمكُرُ |
|
(شرح كبير انقروى) سعدى راست:
|
كس از دست جور زبانها نرست |
اگر خود نماى است و گر حق پرست |
|
|
اگر بر پرى چون ملك ز آسمان |
به دامن در آويزدت بد گمان |
|
(بوستان)
|
اى كه صبرت نيست از دنياى دون |
صبر چون دارى ز نِعمَ الماهِدُون |
|
|
اى كه صبرت نيست از ناز و نعيم |
صبر چون دارى از اللَّهِ كريم |
|
|
اى كه صبرت نيست از پاك و پليد |
صبر چون دارى از آن كين آفريد |
|
|
كو خليلى كو برون آمد ز غار |
گفت هذا ربِّ هان كو كردگار |
|
|
من نخواهم در دو عالم بنگريست |
تا نبينم اين دو مجلس آنِ كيست |
|
|
بىتماشاى صفتهاى خدا |
گر خورم نان در گلو ماند مرا |
|
|
چون گوارد لقمه بىديدار او؟ |
بىتماشاى گل و گلزار او |
|
|
جز بر اوميد خدا زين آب و خور |
كى خورد يك لحظه غير گاو و خر |
|
|
آن كه كَالْأَنْعَامِ بُد بَل هُم اضَلَ |
گر چه پر مكر است آن گنده بغل |
|
|
مكر او سر زير و او سرزير شد |
روزگارك بُرد و روزش دير شد |
|
|
فكر گاهش كُند شد عقلش خَرِف |
عُمر شد چيزى ندارد چون الف |
|
|
آن چه مىگويد در اين انديشهام |
آن هم از دستان آن نفس است هم |
|
|
و آن چه مىگويد غفور است و رحيم |
نيست آن جز حيله نفس لئيم |
|
|
اى ز غم مُرده كه دست از نان تهى است |
چون غفور است و رحيم اين ترس چيست؟ |
|
ب ٣٠٧٣- ٣٠٦٠ صبر از چيزى داشتن: توانا بر ترك آن بودن.
نِعمَ الماهِدُونَ: مأخوذ است از آيه «وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ: و زمين را گسترانيديم و چه نيكو گسترندگانيم.» (ذاريات، ٤٨) و از «نِعمَ الماهِدون» در بيت، عنايت پروردگار مقصود است.